تبليغاتX
فریاد - مانتوی سفید عامل دستگیری!
از شما خفته چند، چه کسی می آید با من فریاد کند؟

هفته ی گذشته برای دومین بار در زندگیم دستگیر شدم ! اما این بار نه میدان هفت تیر بود نه تجمعی . نه اعتراضی بود نه حرفی . فقط تحجر و بازگشت عصر هجر در قرن بیست و یکم عامل آن بود نه چیز دیگر.

 

برای ماموریتی به یک شهر پر از آثار تاریخی رفته بودم .کارم طول کشید و همین باعث شد تا از همکارانم که ساکن همان شهر هستند بخواهم مکانهای دیدنی شهر را نشانم دهند.سیاوش پسر بیست و یک ساله ایست که فبول زحمت میکند تا همراهم بیاید و همه جاها را به من غریب در آن شهر نشان دهد . با هم قرار میگذاریم که فردا صبح بعد از طلوع آفتاب با دو چرخه به دنبالم بیاید تا صبح در یک محله قدیمی و دیدنی دوچرخه سواری هم کنیم.

چون صبحدم فقط دوست دارم صبحانه میوه بخورم مهمان نوازی میکند و یه کوله پر از میوه با خود می آورد . در مسیر جاها را نشانم میدهد و من هم با دوربین عکس تهیه میکنم . بعد به بازار میرسیم و چون هنوز قبل از ساعت هفت است و باز نشده در محوطه به نوبت دوچرخه سواری میکنیم و بعد کناری می نشینیم تا میوه بخوریم .آرام آرم از پشت درختها ماشین باراباس پلیس را تشخیص میدهیم . به سیاوش میگویم بلند شو برویم من دوست ندارم حرفی بشنوم .او هم که لباس اسپرتی به تن دارد نظرم را تائید میکند .احساس بدی به من دست میدهد . گناهی نکرده ام اما بایست بگذارم بروم تا مسئله ای پیش نیاید .بدم میآید چرا که حداقل من شش سالی از سیاوش بزرگتر هستم . بلند میشویم برویم از محوطه بازار دور میشویم . وقتی صدای مامور پلیس با همان لحن معروف بسیجیان را می شنویم  که میگوید" یه لحظه تشریف بیاورید" به طرفش بر میگردیم و سلام میکنیم . سعی میکنیم آرام باشیم . به سرعت قبل از جواب دادن سلام کارت شناسایی از ما میخواهد و می پرسد چرا به اینجا آمده اید .چه ارتباطی با هم دارید . می خواهم حزفی بزنم که به یکی از پلیسهای زن دستور میدهد مرا سوار ماشین کنند.  دوباره سعی میکنم حرفی بزنم اما باز با گفتن همه چیز معلوم میشود نمیگذارد. سوار ماشینم میکنند . یک پلیس زن در ماشین نشسته من هم سوار میکنند و بلافاصله زنی دیگر سوار میشود تا همانند دستگیری جانیان و قاتلین مسلح مرا دستگیر  کرده باشند ! کارتم را زنی میگیرد . دیگر حرفی نمیزنم . در فکر این هستم که این بار به چه کسی بگویم به چه جرمی دستگیر شده ام . به خودم دلداری میدهم که مگر دفعه پیش در میدان هفت تیر جرمی مرتکب شده بودم که دستگیرم کردند. صدای زن را می شنوم که میگوید صبح علی الطلوع اینجا چه کار داشتی؟ این آقا چه کاره شماست ؟ فقط میگویم همکار.میگویم اینجا یک مکان عمومیست چه کاری میخواهیم بکنیم که شما آنرا جرم میدانید . میگوید این کارها شرعی نیست (!!!!!!!!!) من میمانم چه کاری ؟ مگر در خیابان با یک همکار نشستن جرم است؟

بیزون ماشین سیاوش را بازجویی میکنند. چقدر ناراحت میشوم .آماده میشوم که دوباره به زندان ببرندم . دیگر به چیزی فکر نمیکنم . فقط میخواهم به وکیلم زنگ بزنم.

حاج آقا می آید با خشونتی که از صدایش شراره تنفر می ریزد میگوید ازم تعهد بگیرند بیارندم بیرون . امضا میکنم و میگویم که از تهران هستم . همین میشود برای حاج آقا دست آویز . نگاهی به من میکند و چون مسئله ای نمیبیند به رنگ مانتوی سفیدم گیر میدهد. میگویم مانتوی سنتی پوشیده ام ایرادی ندارد میگوید "اینجا یک شهر سنتی است رنگ سنگین (بخوانید مشکی ) باید بپوشید نه رنگ سفید . اینجا شهر مانتو سفید ها نیست ". لحنی که برای مانتو سفید گفتن بکار می برد انگار زنان ویژه(روسپی ) را مد نظر دارد.

یاد اوین افتادم که همین دیدگاه در آنجا هم بود میگفتند چون روسری سفید پوشیده ای آمده ای تجمع و لا غیر. اصرار داشتند بگویند فقط فمنیستها سفید می پوشند و رنگ جنبش زنان سفید است. حالا دوباره در یک شهر دیگر باز هم با این فکر روبرو میشوم و به آن منبع آموزش یکسان اینان و آموزگارانشان فکر میکنم که در قرن بیست و یکم  تفکر عصر هجر را در عصر ارتباطات و تکنولوژی و دانش زنده کرده اند. با خود میگویم عصرهجر آن دوره نبود این دوره را باید نامید.

 

 پی نوشت:

بهتر است این لینک را بخوانید تا بدانید پلیس ما تا چه حدی ضعیف است و فقط در حد تذکرات خیابانی قدرتمند!

 

پی نوشت دوم:۱۴/۵/۸۶

 این لینک هم در مورد ممنوع شدن اسکیت و دوچرخه برای بانوان در اصفهان!

اصفهان پیش قدم شده !

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 15:29  توسط ** بيتا ياري **  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 
eXTReMe Tracker