|
از شما خفته چند، چه کسی می آید با من فریاد کند؟
|
|
|
|
||||
|
دلارام علی به دو سال و ده ماه حبس و ده ضربه شلاق محکوم شد.دادگاه مریم ضیا هم روز ۱۲/۴/۸۶ برگزار شد. (زنستان) دلارام علی و مریم ضیا هر دو در روز بیست و دوم خرداد هشتاد و پنج در میدان هفت تیر به همراه من دستگیر شدند. خودم شاهد بودم که چگونه زنان وحشی چادر به سر نیروهای پلیس امنیت گله ای روی سر دلارام علی ریختند و او را که روی زمین افتاده بود مورد مهرورزی با باتوم قرار دادند . آنقدر او را کشان کشان روی زمین کشیدند تا به در ماشین ون رسید ! بعد هم به علت اینکه دلارام را نمی توانستند به داخل ماشین بکشند (چون دلارام سنگین وزن بود) یکی از همان مردان سرباز گمنام امام زمان (همان مزدواران تاریکخانه ها) بدون هیچ ابایی با شهامت قابل ستایشی که فقط از یک لباس شخصی اسلام گرا بر می آید دلارام را بقل کرد و به داخل ماشین انداخت . من هم توی همان ماشین ون بودم ! دلارام تا توانست لگد نثار آن لباس شخصی میکرد و تفی هم بر صورتش انداخت. اما آن نامرد از خوشحالی تهدید میکرد "که بمون این تو تا بهت بفهمونم ". دست دلارام قرمز شده بود و درد میکرد . شالی را روی دستش پیچید تا آرامش کند اما ضربه ی باتوم بد جور ذق ذق می کرد! با ون به سمت مقر پلیس امنیت می برندمان و بعد از کمی ایستادن زیر آفتاب در حیاط به همراه فحش و ناسزاهای زنان پلیس و گرفتن مبایل هایمان ما را به سمت وزرا می برند! توی وزرا چهر ه ای به من آرامش میدهد. آرام است و ترسی ندارد . مبایلش را هنوز نگرفته اند بهم میدهد تا تماس بگیرم اما در آن زیر زمین لعنتی آنتن وجود ندارد. صحبت میکند . میفهمم قبلن هم اوین رفته ! آنهم در آن نیمه شبی که حکومت مزدورانش را به خانه ی سندیکایی های شرکت واحد میریزد. من هم از جریانات با خبرم صحبتمان گل میکند هر چند که هی می آیند و ما را رو به دیوار میکنند تا ساکت باشیم و حرفی نزنیم! چند ساعت بعد در سلول اوین : ساعت ده شب است که به اوین می رسیم . می فهمیم به بند ۲۰۹ می فرستندمان . همان جایی که گنجی را شش سال نگه داشتند .بند وزارت اطلاعات! ساعت دوازده شب است که ما به سلول برده میشویم.سلول یک جایی است که دلارام با من است .دستش از ساعد تا مچ هنوز درد دارد . دیگر ورم کرده و غیر عادی درد میکند. معلوم است که شکسته! به بازجویی فراخوانده میشویم وقتی برمی گردم صبح شده و صبحانه هم خورده اند! دیگر دلارام را نمی بینم . تا روز آزادی ! با مریم ضیا چن روزی بودم تا اینکه سلولم عوض شد. روز آزادی ام جلوی در خلوت است کسی نیست . از در بیرون می اییم . در این فکرم که جایی پیدا کنم تا به خانه زنگ بزنم .اما می ترسم . می ترسم به خانه بروم . میدانم از کارم راضی نیستند و حمایتم نمیکنند. میدانم شب بایست عذاب زندان را دوباره در خانه هم بکشم. اما هر چه باشد از اوین بهتر است . من الان آزادم .میخواهم تا خانه بدوم کسی مرا به نام میخواند بر میگردم. برادرم است . به سویش می دوم و در آغوشش آرام میگیرم و هر دو با هم گریه میکنیم . آنقدر اشک می ریزیم که افرادی هم که دم در اوین منتظر هستند چشمانشان اشک آلود میشود . دلارام میرسد دستش در گچ است! شکسته اما میخندد! صمیمانه همدیگر را می بوسیم.و امید داریم که در جلسه دادگاه مشکلی پیش نیاید. توصیه میکند که وکیل بگیرم. مریم ضیا دو وکیل گرفت دکتر "مولایی "و دکتر" خورشید ". وکلایی که در قتلهای زنجیره ای نامشان را شنیدیم . وکلای باسواد و خبره. مریم چندین با تلفنی احضار شده بود اما آنقدر شجاع بود که نرود تا برگه کتبی به دستش برسد. میگفت روزیکه برای اعلام وکلای خود پیش راسخ رفته (دادستان و بازجو و قاضی زندان اوین حاضر در شعبه ۱۴ بازپرسی دادگاه انقلاب) . از راسخ تهدید و پوزخند شنیده که" خانم ضیا این وکیل ها برات وکیل نمیشه". یعنی ما با وکالت مشکل نداریم اما چون وکلای تو را میشناسیم که هر دو بد جور پته ما را روی آب ریختند . از الان تو مجرم می شوی در دادگاه آینده! پی نوشت: روز مادر است . جمهوری اسلامی مایل است آن را روز زن بنامد . ریس قوه قضاییه سخنرانی میکند و میگوید "اسلام بيشترين جايگاه را به زن داده!" و من هنوز در فکر این هستم که ده ضربه شلاق بر روی تن دلارام علی کدامین جایگاه بلند مرتبه است ؟ |
|||||
|
|||||