تبليغاتX
فریاد
از شما خفته چند، چه کسی می آید با من فریاد کند؟

یک هفته ای را با هرچه بد و سکوت بود سپری کردم . این روزها  چیزی ننوشته ام حتی در دفتر روزانه ام حتی نتوانستم برای سالمرگ فروغ هم بنویسم. اما خبر خوبی می رسد دست به کار می شوم. زنی از میان جمع برخاسته ی زنان برابری خواه سرزمینم جایزه ای را به پاس فعالیت هایش گرفته . بسی خوشحالم و به این درک دیگران از برابری خواهی و جایزه ای که نصیب پروین اردلان شده می بالم وصد حیف که نمیتوانیم از هر رسانه ای این جایزه را با صدای بلند فریاد کنیم اما از همین جا به ایشان و تمامی دوستان برابری خواهمان تبریک می گویم و این جایزه ما را در فعالیتهایمان مصمم تر میکند..( خبر جایزه ی بنیاد اولاف پالمه  به "پروین اردلان " در تغییر برای برابری )

 

- دیروز مطلبی را در روزآن لاین خواندم که  دوست داشتم به آن لینک بدهم تا شما هم آنرا بخوانید . این خاطرات هوشنگ اسدی از زندان با علی خامنه ای هست که صمیمیت این نوشته از هر چه تا به حال خوانده ام  واقعی تر است . من هم در حسرتهای او شریکم. آنرا در روز بخوانید .

 

- صدای اخبار ظهر جمعه  آنقدر بلند است که من هم در اتاقم آنرا می شنوم . از تروز شخصی در لبنان می گوید و در آخر از زشتی این کارمی گوید وآنها را تروریستهای بی فرهنگ می خواند و من با خود می پرسم مگر تروریست با فرهنگ هم داریم ؟ یکی در آن صدا و سیما با سواد تر پیدا نمیشود که مطلب بهتری بنویسد و اینگونه در دفاع از لبنانیان خودشان را مضحکه نکنند ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 16:50  توسط ** بيتا ياري **  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

می رویم !

مقصدمان نامشخص است ،

هر جا رویم بی شَک از این شهر بهتر است ،

از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم،

اینجا که گُرگ با سَگِ گَله برادر است!

 

اینروزها حال و حوصله ی خوبی ندارم . بعد از چهار سال کار حالا باید دنبال کار باشم آن هم در شب عید. شرکت به علت لجاجتهای سهامداران تا آخر این ماه بیشتر برچا نیست و بعد آن هم درست در این شب عید ما یکسری رونین هستیم که باید دنبال ارباب جدید بگردیم .از اون گذشته این روزها به خاطر بیماری جسمی به شدت کلافه هستم و افسرده . این سرعت افسردگی که وجودمو یهو تو خودش حل کرده ، این حجم متلاشی شده ی روح و جسم من با هم ، همه تو این زمستون بدجور زندون شده  برام. اخبارو دنبال می کنم اما ذهنم شلوغه و نگران . این نگرانی قدرت فکر رو ازم گرفته ، نمیتونم ذهنمو جم کنم و بنویسم . این شعر بالا دقیقن وضعیت  منه و شرکت متلاشی شده ما . روزام خیلی تلخه !می بخشین چیزی ندارم .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:19  توسط ** بيتا ياري **  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زنی توی سبزه زار فریاد می کشد ، کمک میخواهد ، درد و زجررا با هم دارد می کشد ،فریاد می زند . کمک میخواهد ، می خواهد دستی شده از غیب برسد و او را از چنگال آن سه جورسومه نجات دهد ، زاری  میکند . التماس میکند اما میل به جنون رسیده ی ان سه جوان دیگر اژدهایی شده که مهارش از عهده ی زن خارج است . فریادهایش به نعره تبدیل شده و جوانان افسار بریده  حالا با چماق به جانش افتاده اند و دست آخر هم  با همان چوب و چماق تا می توانند می زنندش تا دمی ساکتش کنند. زن مجروح ، با روحی مچاله شده نه روی بازگو کردن آنچه به سرش رفته را با شوهرش دارد و نه توان رودر رو شدن با خانواده و در امان ماندن از همه ی پرسشها .نمیداند باید سکوت کند تا مانند همه ی قربانیان خشونت مرور زمان زخمش را مرهم نهد یا افشا کند وبگذارد دیگران با چشمهای از حدقه در آمده شان برایش اظهار تاسف کنند ولی در باطن او را دستمالی شده و نکبت زده بدانند ؛حتی اگر هم اینگونه نیاندیشند کیست که از او حمایت کند ؟  تصمیم به شکایت میگیرد تا شاید قانون از او دفاع کند. هر چه باشد اعدامیهای بی شماری را این روزها در ملع عام دیده که در مجازات تجاوز بوده . به آنها تکیه میکند و خود را دلداری می دهد که قانون جای امنی هست .غافل از اینکه قانون هر چه باشد در این کشور، بر حسب قدرت تعریف می شود و اگر جایگاه متهم از نیروهای خودی باشد؛ میتوان جرم را پوشاند و حتی شاکی را هم متهم کرد.  می توان  به زن قربانی خشونت انگ زد که خراب است و اینگونه مجوز تجاوز برای خود صادر کرد . چرا که چند بسیجی متهم  ادعا می کنند که زن خود میخواسته به او تجاوز کنیم و بماند که قاضی حتی نمی گوید پس چرا او را ربوده  و زده اید ؟ و یا چگونه به خود اجازه بهره کشی دستجمعی از زنی را داده اید در صورتی که نباید دامن زن محصنه را به زشتی آلود ؟

حالا فریادها به جایی نرسیده اند، گویی در گوش غیب هم پنبه کرده اند .دستی از غیب بلند نمی شود چرا که سربازان گمنام در عیش اند .

اما در آن نیمه ی غربی کره ی زمین  زنی نیمه عریان سوار آسانسور میشود . پسر جوانی از همین مرز و بوم  که در این تفکر ارزشی(!) به او آموخته شده که باید به هر زنی که عریان و جلف و یا تحریک کننده  بود به دیده ی زن خراب نگریست (و طبعن هر عملی که با آن زن انجام شود مجاز است چون جزای عمل زن است و این یعنی مجوز تجاوز) ، سواردرآسانسور برای بوسیدن عریانی زن اقدام میکند ؛ اما آن زن بواسطه ی قانون محکمی که از حمایت از آزادیهای فردی در آن سرزمین دارد شکایت میکند ونمی هراسد از نگاه دیگران . دادگاه پسر ایرانی را به جرم اعمال خشونت محکوم میکند. بله ، حتی بوسیدن کسی بدون میل و رغبت او شکستن حریم شخصی و تجاوز و خشونت به شخص محسوب می شود. (در بالاترین بخوانید) اما از دفاع  آن پسرک در دادگاه  تعجب نکنید ، او همان چیزهایی را بازگو میکند که ارباب تحجر در این کشور به او سی سال است یاد داده اند ، او در آن دادگاه  درسهای آموخته خود را پس داده . هنوز از یادمان نرفته که تابستان امسال برای توجیه طرح امنیت اجتماعی در تلویزیون با  تعدادی از دخترانی که  قربانی تجاوز بودند ،مصاحبه ای به شدت عریان شکل دادند تا نتیجه بگیرند که نوع لباس پوشیدن این دختران (از نوع جلف !) باعث تحریک مردان و نهایتا عامل تجاوز به آنها شده (بماند که برای تلویزیونی که حتی کلمات را سانسور می کند ودر اخبارش هم از بکاربردن کلماتی مثل کلمه ی " تجاوز" می هراسد و بجای آن واژهای آزار و اذیت  را بکارمی برد ؛بایستی قلب مومنین جریحه دار می شد ولی کسی اعتراضی نکرد که  تلویزیون ادبیات وقیح  بکار برده  و یا  آنرا از روی شرم (!) سانسور نکرده ، اما شرح رنج زن در سبزه زار و مصاحبه با وکلای شاکی و مجرمین را جوری عوامل خشونت بیان می کنند که انگار وقاحت است .به اخبار خبرگزاری فارس و ایرنا در مورد توقیف مجله زنان نگاه کنید؛ چیزی جز کینه ورزی و پرونده سازی برای آن مجله و برای کلیه ی زنان قربانی خشونت نمی بینید.)

آن پسر ایرانی نماینده ی جوانان زیادیست که تحت حکومت متحجرین عقده های جنسی آنها پرورش داده شده است.

 

 

دیگر نوشته :

برای احمد بورقانی و حس ناگهان تلخ امروز

بورقانی را بعد از مدتهایی که از روی قلمش می شناختم، در دفتر جبهه مشارکت دیدم .همان سالی که دیگر خاتمی داشت می رفت. دوستی داشتم که به سبب آشنایی خانوادگی با ایشان برایم بسیار از منش لیبرالی ایشان گفته بود و من هم که مقالاتشان را دنبال می کردم با جان و دل گوش میدادم. هرگز دوران مطبوعاتی را که ایشان معاونت ارشادش بودند را از یاد نمیبرم. چه مجله هایی چاپ می کردیم و به یمن آزادی مطبوعات کسی هم به ما دانشجوهای پر شر وشور آزار نمی رساند. چند هفته پیش بود که با همان دوست صمیمی صحبت ما به مقاله ی مرگ صدام بورقانی رسید و هر دو با هم بحث می کردیم ومیگفتیم خواندنی ترین مطلبی بود که تا به حال در مورد جوانان 30 سال پیش خوانده ایم که چگونه سوختند. نمیدانستم امروز بلافاصله بعد از چند هفته ما هم باید از زودبودن مرگش بگوییم .نمیدانستم اینقدر زود باید از ایشان به نام شادروان یاد کنیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 13:18  توسط ** بيتا ياري **  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چند روز پیش در حین عبور از در وزارتخانه ای پارچه نوشته ای دیدم که نوشته بود " انقلاب اسلامی برای عدالت اسلامی شد" . پیش خودم به دروغی که خواندم خندیدم و یاد ادبیات آن سالها افتادم که چقدر با این شعارهای امروزی فاصله داشت . اما مطمئنن نبود چنین اهدافی در آن روزها قابلیت توجیه در امروز را ندارد ولیکن ساخت اهداف برای روزهای گذشته و به نوعی تاریخ سازی پس از سی سال  نشان از  ترس حاکمان از رسواشدن در انحراف خود از همان روزهای ابتدایی حکایت می کند.حکومتهای توتالیتر نه تنها امروز خود را موجه جلوه میدهند بلکه برای گذشته ی نداشته شان حاضر به هر نو ابداع و نو آفرینی در تاریخ سپری شده هستند .

در  کتاب هزارو نهصد و هشتاد و چها ر که آینه ی تمام نمای حکومتهای توتالیتر و آژیوکراتیو هست نیز این مسئله دغدغه اصلی برادر بزرگتر می باشد و به صورت شبانه روزی در جهت پالایش تاریخ و ابداع گذشته ای نو به اجرا در میآید .از دوران ابتدایی ما تا به امروز چندین بار کتابهای آموزشی درس تاریخ  مدارس عوض شده تا مطابق و متابع  اندیشه های امروز حکومت توتالیتر حتی در زمانهای گذشته باشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 16:30  توسط ** بيتا ياري **  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

کلاس پنجم ابتدایی بودم . در کتاب از استبداد دراواخر قاجارو پهلوی می خواندم  و واژه اش برایم ناشناخته بود.

 

راهنمایی می رفتم و بازهم در کتاب از استبداد شاهان قاجارو پهلوی می خواندیم و واژه اش برایم  نامفهوم بود .

 

دبیرستانی بودیم که از استبداد قجر و پهلوی می خواندیم ، اما مفهومش را درک نمی کردیم .

 

 

کنکور دادیم و سر از دانشگاه در آوردیم . دیگر می دانستیم استبداد در اواخر هر سلسه ای چه نقشی داشته  .

 

هیجده تیرسال 78 شد .استبداد را  دیدیم

 

و

 

ما تا امروز که یاران دبستانیمان به بند کشیده شدند مزه تلخ استبداد ، هنوز از دهنمان جدا نشده است .

 

 

 

بریده باد استبدادی اینچنین سیاه و کور!

 

 

 

"دهم بهمن روز همبستگی  وبلاگ نویسان ایرانی با دانشجویان در بند"

 

خبر خوش : علی کلایی آزاد شد!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 20:35  توسط ** بيتا ياري **  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ماهنامه زنان به مدیر مسئولی شهلا شرکت توقیف شد. در آخرین شماره این نشریه به پوشش مطالبی در مورد تجاوز دست جمعی بسیجیان به یک زن در جنگلهای اطراف رشت پرداخته شده بود و همین هم عاملی شد تا این نشریه محبوب با شانزده سال سابقه هم به چوب قدرت رانده شود!( مطلب را حتمن در اینجا بخوانید و ببینید که خطوط قرمز چقدر رعایت شده ،اما همین هم عامل توقیف است )

در این چند سال تنها نشریه ی زنی که توانسته بود از توقیف در امان بماند ماهنامه زنان بود هرچند که وب سایت این نشریه از پارسال فیلتر شده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 8:19  توسط ** بيتا ياري **  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 
eXTReMe Tracker