تبليغاتX
فریاد: به یاد یعقوب مهرنهاد
از شما خفته چند، چه کسی می آید با من فریاد کند؟

چند هفته ایست که در امریکا کتاب "هزار خورشید درخشان" پرفروش ترین کتاب می باشد و با سرعت بسیار کمی در تهران هم ترجمه و چاپ شده است . جای بسی خوشحالیست که که کتابها به این سرعت به ایران هم میرسند والبته  با تشخیص ارشاد صاحب مجوز چاپ می شوند. هفته گذشته از کتابفروشی محله مان که تازه  کتاب "هزار خورشید درخشان " را آورده بود یک جلد خرید و با هر زور و زحمتی که بود آنرا شب پیش به پایان بردم. نمیدانم چه کسانی  آنرا خوانده  یا نخوانده اند ؟ ازهمین  نویسنده اثر قبلی اش ( بادبادکباز) را خوانده اند یا نه؟ اما می توانم به جرات بگویم این کتاب هزارها کیلومتر با کتاب قبلی  این نویسنده فرق دارد !

اثر اول  خالد حسینی  رمان "بادبادکباز " بود که سال گذشته در ایران پر فروش ترین رمان شد . رمانی که ترجمه ی اول آن (سال 84 ) از آن آقای غبرایی بود که به علت ندادن مجوز تا ماه پیش تجدید چاپ نشد و حتی در نسخه جدید بازبینی و ویرایشی جدید بکار برده شده تا ارشاد و ایادیش جلوی چاپ این کتاب را نگیرند . پرفروش بودن این کتاب در سال گذشته باعث شد که اثر دوم  زود به بازار بیاید و البته خیلی هم گران ! هرچند که این گرانی به علت بالا رفتن قیمت همه چیز از جمله کاغذ هم می باشد . از همه این حواشی که بگذریم درست است که این رمان خالد حسینی باز هم در مورد افغانستان است و بلایایی که از چندین دهه جنگ بر این کشور آمده ، اما نوع نگاهی که این بار نویسنده برای خود اختیار کرده  همانند کسانیست که از دور از افغانستان خبرهایی شنیده اند  نه کسیکه خود یک افغانیست !

-         درست است که خالد حسینی سالهاست در امریکا زندگی می کند اما در بادبادکباز نشان داد که روحیات افاغنه را بخوبی می شناسد و زاویه نگاهش در آن رمان کاملا شرقی بود در صورتیکه رمان هزار خورشید درخشان نگاه توریستی ازجای جای رمان می بارد . نویسنده هی سعی کرده گوشه گوشه افغانستان را به طرز افتضاحی به خواننده  گوشزد کند و بعضی جاها بقدری ناشیانه شده که ارزش خود اثر را سست می کند!

-         از نظر زمان نویسنده سعی کرده ماجرا را دقیقا مبتنی بر شنیده های مردم دنیا از رسانه ها در مورد افغانستان پیش ببرد. همه ما یادمان میاید که میشنیدیم حکومت طالبان مجسمه های بودا را نابود کرد . یا چگونه با طرفداران احمد شاه مسعود سالها جنگ میکرد ؛ همه اینها در این رمان هستند اما نه بیشتر از این چیزی که گفتم  و دقیقا به صورت خبری !

-         آن چیزی که بیشتر از همه چیزها آزار دهنده شده نمایان شدن روحیه آمریکایی نویسنده است . همه در فیلمهای هالیودی دیده ایم که اگر تمام دنیا را جنگ بگیرد یا کسانی از فضا بر علیه زمین شورش کنند یا بیماری لاعلاجی دنیا را بگیرد این مردان آمریکایی هستند که راه حلی برای آن می یابند و به نوعی ناجی مردم همه زمین هستند و همین نگاه اینبار توسط این نویسنده که خود یک افغانی –امریکاییست برای نجات مردم افغانستان از دست طالبان تصویر شده!

-         به هر حال وقتی که تمام دنیا از فشار بر روی زنان در افغانستان طالبان سخن می راندند و از گونی (بُرقع)میگفتند که زنها مجبور به پوشیدن آن بودند می بایست این بار سوژه این نویسنده زنان تحت ستم پدرخوانده ها باشد ! اما باور بکنید آنقدر سطحی به مسئله نگاه شده  که من نمیتوانستم خود را قانع بکنم که نویسنده از نقش حکومت و اجبار دین در آن سخنی نگوید و از آن بگذرد .

-         داستان موضوع جدیدی ندارد ( مرد ظالم و زن نجیب و مظلوم ) و باور بکنید خانوم نسرین ثامنی خودمان که سالها رمانهایش را در رده "نازل و سخیف " حساب کرده ایم ، خیلی قبل تر این موضوعات را مطرح کرده اند و الحق بهتر هم نوشته اند!

-         در بادبادکباز روایت دو دوست را داریم که از نحوه گذر زندگی آنها فقط می فهمیم که اوضا و احوال سیاسی عوض شده اما در این رمان شرایط سیاسی را می چیند تا به زندگی دو زن برود.

-         روایت کاملا سر راست انجام  شده و فقط جاییکه نویسنده لازم به تعلیق و هیجانی کردن داستان داشته از روایت هم زمان گذشته و حال در فصلهای پایانی بهره برده که کمی  خواننده را که تمام چهارصد صفحه قبل را سرراست حوانده متعجب می کند!

-         نویسنده این بار سعی کرده تمام اقوام افغانستان را از ازبک و تاجیک گرفته تا پشتون و هزاره مورد اتهام  قرار دهد بدون آنکه آدرس درست بدهد. چون خود یک پشتون است و از همین رواز کنار  پشتونها به آرامی رد شده بدون آنکه اشاره کند تمام دین طالبان به ریششان بود و تمام ملیتشان به پشتون بودنشان.

 

پی نوشت :

به شخصه حاضرم چند بار دیگر بادبادکباز را بخوانم اما هزار خورشید درخشان برای یکبار کافیست . هنوز هم معصومیت و صمیمیت حسن که در بادبادکباز تصویر شده برایم زنده هست و فراموش ناشدنی !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 20:24  توسط ** بيتا ياري **  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیروز عصر در تمام ایران سایت گوگل (برترین موتور جستجوی دنیا) فیلتر شد!

با این اقدام بار دیگر عزم این حکومت برای راه اندازی اینترانت ملی به جای اینترنت ثابت شد!

ایران بعد از چین دومین کشوریست که گوگل را هم فیلتر کرده!

 

 پی نوشت عصر:

دو تا از چهار شرکت فیلتر کار فیلتر کرده بودن و الان برطرف شده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 8:47  توسط ** بيتا ياري **  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چهارشنبه ای که رفت با زهم مثل این ده سال و غیر گذشته ، جُنگ ماه یابی در آسمان و اعلام ماه رمضان در ایران بر پا بود. بازهم مثل همیشه علما و مراجع دنبال ماه شب اول در آسمان بودند و مردم گوش به رادیو و تلویزیون که آیا فردا (5شنبه ) رمضان است یا نیست و خوشبختانه ماه آن شب دیده نشد و تا ظهرروز بعد هر لحظه از رادیو اعلام میشد که امروز (5 شنبه) اول ماه رمضان نیست ! این طور بود که اغذیه فروشیهای تهران باز بودند و میتوانستی چیزی را در خیابان بخوری ، بدون اینکه احساس کنی داری جرمی امنیتی را مرتکب می شوی یا احساس کنی که هر لحظه ممکن است گشت امر به معروف و نهی از منکر( که این چند ساله برای جلوگیری از خوردن مردم در ماه رمضان بطور سراسری در حال گشت زنی هستند ) بریزند و تو را ببرند .
دیروز بعد از مدتها جامعه جوری شده بود که همه راحت بودند؛ آن کس که روزه بود برای خودش و آن کس که نبود هم برای خودش راحت بود .بدون اینکه به مردمی که روزه نیستند فشار آورده شود، بدون اینکه روزه خواری جرمی حساب شود . بدون اینکه اسلامی به خطر بیافتد و یا قلب مردم روزه دار جریحه دار گردد!!!
در این سالهای اخیر آن قدر فضای مملکت ما امنیتی کرده اند که بتوانند با یک روزه خواری کوچک که جرمی نیست و فقط به خدای هر کس مربوط میشود را جرمی بزرگ همانند اقدام علیه امنیت ملی جلوه دهند و فرد را به جایی ببرند که عرب نی انداخت !
بعد از اذان ظهر بود که دفتر! اعلام کرد که امروز (5 شنبه ) اولین روز ماه رمضان هست . آن وقت بود که دوباره لرزه بر اندام مردم افتاد که الان است به خیابانها بریزند و روزه خوار بگیرند! حالا اشتباه ایشان بوده که ماه را سر ظهر دیده اند ، مردم باید تاوان بدهند ! چه آن کسیکه می خواسته روزه بگیرد چه آن کسی که مایل نیست روزه بگیرد!
از قدیم آن وقتها که داشتند ما را برای این انقلاب به خیال خودشان تربیت می کردند همیشه یادم هست که می خواندیم مرجع تقلید باید چند ویژگی داشته باشد که اولی اعلم بودن ( یعنی دارای علم زیاد و برتر) و دومی آگاه بودن به زمانه است . که در مسئله دیدن ماه شب اول هر دوی اینها زیر سئوال می رود. چرا که اگر مرجعی آنقدر علم دارد چطور نمی تواند ماه را تشخیص دهد ویا این چگونه عالم بودنیست که با علم و تکنولوژی روز سر جنگ دارد و هیچ گونه علم و دستگاه نجومی را نمی تواند بپذیرد ؟ و فقط دیدن ماه با چشم را مقبول میداند و به کل هر گونه دانشی در این مورد را رد میکند؟ و اگرمرجع آگاه به زمانه بود می فهمید که این کارها جز بردن آبروی اسلام وکم ارزش کردن آن در بین همین مردم روزه بگیر، چیزی بیشتر نیست ! چرا که مدتهاست مردم دیندار فهمیده اند مراجع جز گمراهی کار دیگری نمیتوانند !

پی نوشت ۲۴/۶/۸۶:

این مطلب در این آدرس در پیک نت باز منتشر شده!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 15:22  توسط ** بيتا ياري **  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چندین سال پیش وقتی حکومت افغانستان دست طالبان بود و شب و روز مشغول ظلم به مردم افغانستان ، در فضای باز سیاسی دولت خاتمی روزنامه ها می توانستند از جنایت های این قوم ماقبل هجر بنویسند و به همه نشان دهند که اسلام طالبان چقدر منزجر کننده است و همچنین چقدر دین اسلام روایت پذیر است وهم می توان از آن تحجر طالبانی بوجود آورد یا هم می توان آزادیهایی مبتنی بر حقوق بشرامروز داشت (شیرین عبادی هم روی این روایت تاکید دارد) . بعدها که روزنامه همشهری در دوران الویری کادر بی نظیر خود را داشت ، من هر روز ستونهایی را که در مورد کارهای طالبان در افغانستان بود را دنبال می کردم . یادم هست که حکومت طالبان از جدیدترین تکنولوژی برای حکومت عصر هجری خود بهره برده بود تا بلکه مردم را بیشتر کنترل کند . این گونه که به هر کس یک کارت الکترونیکی (مثل کارت عابر بانک) داده شده بود که در هر بار حاضر شدن در مسجد و به جا آوردن نماز کارت بزنند تا حضور خود را ثبت کرده باشند . با هر بار کارت کشیدن نام مسجد تاریخ و ساعت ذخیره می شد و هر فرد مجبور بود که این کارت را همواره با خود داشته باشد که اگر در خیابان از آنها خواسته شد بتوانند نشان دهند و این کارتها توسط ماموران خیابان طالبان کنترل می شد اگر فرد نمازی را به جا نیاورده بود می بایست دستگیر می شد و تنبه !
حالا ریس جمهور ایران (که من از آوردن نامش شرم دارم) از آنجاییکه هر گاه به قم میرود برای بدست آوردن دل روحانیون حرفهایی میزند که مدتها یا جنگ روانی دارد یا سر جنگ با مردم ،این دفعه هم گفته اند که می خواهند انقلابی در نماز بکنند! از آنجاییکه با طرح امنیت اجتماعی( بخوانید عدم امنیت جوانان در جامعه) دولت نشان داد که آنقدر نیروهای ناتوانی در تضمین امنیت کشور دارد که اگر نمیتواند امنیت فراهم کند بتوانند در تذکر دهی به حجاب مردم توانا باشند و حجابی روی بی عرضه گی خود بکشند ، باز میخواهد از همین شیوه های به قول خود انقلابی (به قول ما دیکتاتوری و سرکوبگرانه) را در جهت نماز خوان نمودن مردم به کار برد ! پس از فردا منتظر باشید که گشتهای ارشاد خیابانها از شما در مورد نماز هم بازجویی کنند و برای بیشتر کردن جماعت پشت سر مصباح شما را به قم برای ادای نماز جماعت ببرند! چرا که شما بایست به بهشت بروید اگر هم نخواهید حکومت آنقدر شما را به بهشت هل می دهد که از ته جهنم بیرون بریزید . مگر در این سی سال اینطور نبوده؟



پی نوشت :
دردو پست قبل تر نوشتم که به یک جور خودسانسوری دچارم و نمیتوانم بنویسم .تمام مطالبی که به ذهنم می رسند قبل از اینکه روی کاغذ بیاورم ، به سطل زباله می ریزمشان ! اما حالا دیگر بدتر شده از وبلاگ تار عنکبوت بسته ام می توان حدس زد که روحیه ام را از دست داده ام .این روزها بد جوری افسرده هستم . دیگر نمیتوانم حتی بنویسم ، کتاب هم نمیتوانم بخوانم . اوضاع خوبی ندارم . دوستانم هم متوجه شده اند اما من درمانی هنوز پیدا نکرده ام یعنی راه چاره ای ندارم ،عین مرغ عشقی که تو لک رفته باشد صدایی از من بلند نمی شود . بی تفاوت هنوز نشده ام اما قدرت پاسخ پیدا نمیکنم. مخصوصا این روزها که اخبار بیش تر از همیشه جای بحث دارند .
فکر میکنم بعضیها بسیار خوشحالند که دیگر نمیتوانم درست بنویسم و بعکس دوستانم را دارم از دست خودم آسی میکنم . میدانم که همگی لطف میکنند و به وبلاگم سر میزنند اما دست خالی بر میگردند . میدانم که صبر آنها را هم دارم سر میدهم و امروز و فرداست که فراموش شوم . می ترسم از اینکه در این اوضا و احوال بد حالی من دوستانم را از دست بدهم . میترسم تنها تر از این باشم که هستم . میترسم این افسردگی ، با از دست رفتن دوستانم عمیق تر شود .
دوستانم که همیشه به من لطف داشته اید و مدام به من سر میزنید تنهایم نگذارید ،و بدانید که من می توانم با کمک شما بازهم باشم.


پی نوشت ۱۸/۶/۸۶:

این مطلب در  پیک نت باز منتشر شده!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 11:40  توسط ** بيتا ياري **  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خبر به همین تلخیست !

پاواروتی مرد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:43  توسط ** بيتا ياري **  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از آخرین پستم تا این پست تقریبا بیشتر از یک هفته گذشته و من هنوز نتوانستم  مطلبی روی وبلاگم بزارم. خوشبختانه هفته گذشته ماموریت نبودم ، سرم هم حسابی خلوت بود وکلی هم بیکار بودم ( فقط چن تا کتاب خوندم نه بیشتر). هر روز صبح مطلب جدیدی به ذهنم راه پیدا می کرد تا توی وبلاگم بزارم  و تا شب هم تکمیل می شد . ( من توی ذهنم مطلب می نویسم بعد تایپ می کنم) . اما همینکه مطلب توی ذهنم کامل نوشته میشد ، یه جور حسی توی ذهنم میگفت که نه اینو نمیشه  "فریاد " کرد و منم از خیرش میگذشتم . باز دوباره یه روز دیگه و یه مطلب جدید دیگه ! اما مثل اینکه بازی تموم شدنی نبود مطلبم شکل میگرفت بعد یواش یواش مثل موشی که آروم بیاد بیافته تو تله ، توی بایگانی ذهنم باطل میشد !

دیگه دیدم یا من باید کنار بکشم تا شورای نگهبان ذهنم  همینطور مهر رد صلاحیت بزنه و وبلاگم با یه دنیا دوست عزیز خالی بمونه ، یا اینکه بیام بنویسم و این ذهن سانسورچی خودمو شکست بدم و برای ادامه  هم از دوستای وبلاگ خونم کمک بخوام ! راستی من چیکار کنم که این همه مطلب باطل نکنم؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 23:57  توسط ** بيتا ياري **  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 
eXTReMe Tracker