|
از شما خفته چند، چه کسی می آید با من فریاد کند؟
|
|
|
|
||||
|
پستی در وبلاگ مسیح علی نژاد خواندم و دلم به درد آمد . این نامه را برای او نوشتم .لطفا اول پست مربوطه را در وبلاگ مسیح را بخوانید تا نامه ی من کاملا مشخص باشد.
مسیح جان میدانم که چه کشیده ای! می فهمم هوچی گری آقایان با تو و آبرویت در فامیل چه کرده! آقایان که به زعم خود هاله ای از قداست به دور خود کشیده اند و تمام مذهبشان همین است که امثال خاله زنک های کوچه و بازار به جان آبروی مردم بیافتند و تمام اسلامشان اینست که هر چه دلشان خواست در جهت ترور شخصیت دیگران بکنند و دست آخر هم با دهل و سرنا اعلام کنند که از اسلام دفاع میکنند! حتی اگر در خانه خدا باشند ! نه اصلا چرا راه دور برویم اینها اگر باورداشتند که خدا از رگ گردن به ما نزدیک تر است و هر لحظه بر ما و اعمالمان آگاه ، عمری را با ریختن آبروی دیگران نان نمیخوردند. تو خود بدان که دیگر اینها در چه ساحتی از شعور و ایمان زندگی میکنند آنگاه که به خانه خدا میروند و بدون اینکه خدا را درک کنند اعمال افراد دیگر را درک و تعبیر میکنند. دیگر چه انتظاری داری از فردی که رفته به خانه خدا اما خدای با آن ابهت را ندیده و هنوز درغرق در جهالت خودش فخر ایمان می فروشد! این آقایان بعد از عمری هوچی گری خوب میدانند که چه الفاظی را بکار ببرند تا همانی را به مردم القا کنند که دوست دارند و بتوانند بهتر او را ترور شخصیتی کنند! وگرنه پدر و فامیل تو که تو را می شناسند و میدانند دخترشان هر جا که باشد چگونه است. اما کاری که کیهان با " زائر ویژه " خواندن تو کرده باعث شده که جوری جنگ روانی به خانواده ات تحمیل شود که تو را مورد پرسش قرار دهند و تو هم اینجا آنرا بنویسی! امثال کیهانیها مدتهاست در فکر اینند که زنان مستقل و آزاد اندیش را به مردم و عوام الناس زنان بی بند و بار معرفی کنند ؛ درست همپای زنان روسپی که کیهان دوست دارد آنان را زنان ویژه بخواند! یادم هست که بیست ودوم خرداد هشتاد و پنج در میدان هفت تیر وقتی با باتوم وشوک برقی واسپری رنگ به جان زنان و دخترانی افتاده بودند که حق برابری خود را میخواستند در واکنش به نگاه پرسشگر مردم ما را مفاسد اجتماعی معرفی میکردند تا بهتر بتوانند باتوم را بر سرمان بکوبند! و حتی در بند 209 اوین بسیار مایل بودند که خانواده های ما در بی خبری بمانند وهزار فکر ناجور بکنند و حتی وقتی با منازل ما تماس گرفته بودند اول از خانواده مان سراغ ما را گرفته بودند تا جوری وانمود کنند که انگار ما ..... و خانواده ها فکر کنند که ما از خانه فرار کرده ایم ! خوب به یاد دارم که چه بازی را هم با من و آبرویم کردند! مدتهاست آقایان مایل اند هر زن آزاده ای را ولو متدین در زمره زنان ویژه به حساب آورند و یا لااقل افکار جامعه را را نسبت به این زنان فرهیخته وآزاده مخدوش کنند! همان افرادیکه که آن روز در دیدار خانه خدا همراه تو بودند و در تنهائیشان باز هم به دنبال چوب زدن آبروی دیگران بودند، درست است که به دیدار خانه خدا رفته اند اما درک آنها از خدا همان اعمالشان است و هوچی گری که کردند. خدایی که آنها از درک خود متصورش هستند خدایست پر از نفرت ،کینه توزی ،بخل و حرص. وحتی اگر در جوار خانه خدا باشند ؛ نفرت جلوی قلبشان را گرفته و چشمشان نمیبیند ، بهتر بگویم برای آنها خدایی جز کینه توزی و نفرت وجود ندارد و آنها بنده ی این خدا هستند. واقعا که دیانتشان عین سیاست شان است!
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 15:6 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند دقیقه پيش قسمت اول فیلم اعترافهای اخذ شده از هاله اسفندیاری ، دکتر رامین جهانبگلو و کیان تاجبخش پخش شد. همانگونه که حدس می زدم خانوم هاله اصفندیاری را روی مبلی نشان میدادند که مثلا عوام فکر کنند این اعترافات داوطلبانه و بدون هیچ گونه فشار روحی و روانی گرفته شده در صورتیکه دم خروس از همه جای فیلم پیدا بود چرا که اصولا بازجوها سناریست و گارگردانهای خوبی برای ساخت فیلم نیستند هر چند که خبره اعتراف گیری با زور و تهدید باشند! هر از چند دقیقه خانوم اسفندیاری سئوالی را دوباره تکرار میکرد تا پاسخی (بخوانید اعتراف از روی متن سناریو) بدهد که همین تکرار سئوال نشان میداد کسی دارد جریان را هدایت میکند و سئوالهای دلخواه را می پرسد تا جوابها خوانده شوند! به اینها کاری ندارم که چگونه بود همه بهتر میدانند اما چیزی که مرا به خود جلب نمود برگه هایی جلوی روی ایشان ، روی میز بود . برگه هایی که حاشیه کاغذ(کادر) از کناره ها و پایین در آن خود نمایی میکرد و جالب آنکه حاشیه قسمت بالای کاغذ وجود نداشت و درست با نوشته های متهم شروع شده بود . بله کاغذ همان کاغذ آشنا بود . دوربین جلو تر که رفت دیدم برگه ها، همان کاغذهای اعتراف گیری با آرم وزارت اطلاعات است که ناشیانه سربرگ را بریده اند که حتی از توی فیلم هم جای بریدن با دست سربرگ کاغذ قابل تشخیص بود ! همان کاغذهای اعتراف گیری باز جویان ، همان ها که در اوین به من هم داده اند .جمله ی بازجو هنگام دادن بازجویی در گوشم زنگ میزند که می گفت :" بگو تا کمکت کنم "و به این شیوه تو را وادار میکرد تا به او اعتماد کنی و به دلخواه او هر اعترافی به نمایی ! دوربین که جلوتر روی صورت خانوم اسفندیاری رفت دیدم که پشت لبش پر از مو شده و ابروهایش مدتهاست روی اصلاح به خود ندیده .اما محض رضایت دل کارگردان آنقدر رژ لب مد امروز ایران (روغنی و براق البته آنهم صورتی دخترانه) روی لبش مالیده اند که مثلا نشان دهد ایشان در شرایط عادی به سر میبرند! (یادم هست که در اوین ما هم مجبور بودیم شرایط را تحمل کنیم حتی یادم هست که روز ششم از رشته های بلند شال هایمان برای بند انداختن کمک میگرفتیم و زندانبان تهدیدمان میکرد که گزارش رد میکنم!) فضا و محیطی که نشان داده شد برایم خوب آشنا بود .به من بگویید چه کسی در هتل یا محل اقامت خود کنار مبل راحتی یخچال میگذارد؟ آن یخچال را در یکی از اتاقهای طبقه همکف اوین یادم هست. مبلمان و درختچه را خوب به خاطر دارم در طبقه همکف زندان اوین در یکی از اتاقها آنرا دیده ام. اتاقی که برای گرفتن وسایلمان رفته بودیم! گلدان روی یخچال همان گلدانی بود که روی میز جلوی پای آقای کیان تاجبخش هم قرار داده شده بود !مضحک تر اینکه در صحنه آقای تاجبخش جلوی در کمد درختچه جای گرفته بود که باز هم بگویید چه کسی جلوی در کمد درختچه قرار میدهد؟ مضافا اینکه قفسه کتابها خالی بود و اندک کتابهای چیده شده شیرازه شان رو به دیوار قرار داه شده بود.
از کلاسهای فلسفه هگلی که با استاد جهانبگلو داشتم یادم هست که ایشان همیشه لباس مرتب و بدون چروک به تن میکنند نه آن تی شرت چروکین که معلوم بود به زور به تن او پوشانده شده ! البته کارگردان این اپیزود با دو اپیزود قبلی فرق داشته و فراموش کرده بود پارچه سبز پشت سر صحنه را به شکل مبلمان دلخواه بوسیله کامپیوتر تغییر دهد!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 23:32 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بعد از هشت نه روز ماموریت سخت در شررایط آب و هوایی متفاوت در دو خطه مختلف ایران بر میگردی دوست داری اول از همه سراغ دوستانت را بگیری و بهشان بگویی که در این مدتی که نبودی از دور پیگیر محبتهایشان بودی . بدون هیچ ردی وبلاگهایشان را سرزدی و عذر بخواهی که آنقدر فرصت نداشته ای که خطی کامنت بذاری و دوستانت را از بیخبری در بیاوری . دوست داری بگویی که هر که هستی وبلاگهای دوستانت را در خاطر داری حتی اگه از یه کافی نت دور و یه شهر کوچک به آنها سر بزنی . دوست داری چاق سلامتی کنی بگویی در این سفرها چقدر خوبی و بدی دیدی . از خوشیهایت بگویی . از دوستی بگویی که همیشه مایل بودی پیدایش کنی . بگویی که شاید همان نیمه گمشده ات باشد . از سفر بگویی از مرارت هایی که توی این روزها از نبود بنزین کشیده ای . از مسافران آواره در فرودگاهها و راه آهن های کشور بگویی.و جدالی که این روزها مردم این سرزمین برای ربودن بلیط مسافرت از یکدیگر می کنند بگویی! بگویی که مردم ما روز به روز از خود تهی تر میشوند زیر این همه فشار . اما وقتی یاد دوستانت می افتی که صبح روز هیجدهم تیر جلوی دانشگاه امیرکبیر تحصن آرامشان تو سط لباس شخصیها برای آزادی دانشجویان امیر کبیر که به توطئه مزدوران چماق به دست به بند دویست و نه اوین رفته اند و زیر فشار مهرورزی سربازان آشنا اما گمنام قرار دارند . وقتی می شنوی دادگاه موسوم به وبلاگ نویسان برگزار شده اما قاضی باز هم برگه های بازجویی آنان را که در اوین گرفته شده مورد استناد قرار داده! وقتی می شنوی قاضی خود سر سنگسار تاکستان با وجود دستور توقف سنگسار خود اقدام به سنگسار متهم مذکر پرونده کرده! وقتی منصور اسانلو را در بدترین حالت نیروهای لباس شخصی دستگیر کرده و خانواده اش را تهدید! وقتی میبینی روحانی که در مترو کرج یک پسر جوان را با گلوله کشته بود و همه شهادت داده بودند که روحانی مرتکب قتل عمد شده اما قاضی دادگاه روحانیت او را فقط به سه سال حبس تعزیری میهمان کرد! وقتی میشنوی که تلویزیون دوباره بعد از یه وقفه طولانی در عدم نمایش اعترافات به زور اخذ شده از زندانیان دوباره به همان روال امنیتی سابق برگشته! و اینبار میخواهد پرونده هاله اسفندیاری و دکتر کیان تاجبخش را روی آنتن ببرد. هاله ای که یک عمر استاد دانشگاه بوده حالا بگوید فلانی پول گرفته تا انقلاب نرم را با عماد باقی و ... ( بخوانید هر که آقایان دوست دارند) ترتیب دهد . وقتی امنیتی ترین روزها را در حکومت سپری میکنیم و فشار تاریکخانه ها بالای خانه مان رسیده! نمیتوانی از خودت بگویی . فشار نمیگذارد خودت باشی . همیشه خواسته ام از زوایای مختلف زندگی و روحیه ام بنویسم اما هزاران مورد امثال بالا نمیگذارد آرام باشم و از سر تفریح بنویسم! ببخشید اگر این همه تلخی که به کامم شده را می نویسم و شما میخوانید!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 15:8 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزنامه سلام به دست شاکیان متعدد از جمله ریس جمهور فعلی تعطیل می گردد! شب جمعه است. ساعت نه شب خبر اعلام میشود! دانشجویان داخل کوی بیدارند و اعتراض شروع میشود! اعتراض بالا میگیرد . گروههای همیشه فشار سر میرسند . کوی را به محاصره در می آورند. دانشجویان را مورد مهر ورزی عمیق قرار میدهند. گروههای خودسر فشار یکی را از پنجره به پایین پرتاب میکنند. دیگران را وحشیانه له میکنند. کوی آشفته میشود ! فردا ظهر هم همینطور است.تا چند روز ادامه دارد تا اینکه بسیجیان شهرهای مختلف را به کوی می آورند تا در مسجد دانشگاه تحصن کنند و با رضایت حکومت به آن پایان دهند و اعلام رضایت کنند!!! کسی حرفی نمیزند! برنامه نگاهی مطبوعات که هر شب پخش میشده چند شبی است که پخش نمیشود . تلویزیون پر از آرامش است. فقط رهبر حکومت جمهوری اسلامی برای بسیجیان سخنرانی میکند و در برابر کشته شدن دانشجو ابراهیم نژاد بدست گروههای فشار می گوید "بگذارید عکس مرا پاره کنند "!!! احمد باطبی و اکبر و منوچهر محمدی بازداشت می شوند و خیلیها دستگیر میگردند ! بعدها به همت وکلای دانشجویان پرونده ای تشکیل می گردد! سرانجام دانشجویی به علت بلند کردن ریش تراشی مجرم میگردد! قضیه را حکومت فیصله می دهد!
داد از این بیداد! |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دلارام علی به دو سال و ده ماه حبس و ده ضربه شلاق محکوم شد.دادگاه مریم ضیا هم روز ۱۲/۴/۸۶ برگزار شد. (زنستان) دلارام علی و مریم ضیا هر دو در روز بیست و دوم خرداد هشتاد و پنج در میدان هفت تیر به همراه من دستگیر شدند. خودم شاهد بودم که چگونه زنان وحشی چادر به سر نیروهای پلیس امنیت گله ای روی سر دلارام علی ریختند و او را که روی زمین افتاده بود مورد مهرورزی با باتوم قرار دادند . آنقدر او را کشان کشان روی زمین کشیدند تا به در ماشین ون رسید ! بعد هم به علت اینکه دلارام را نمی توانستند به داخل ماشین بکشند (چون دلارام سنگین وزن بود) یکی از همان مردان سرباز گمنام امام زمان (همان مزدواران تاریکخانه ها) بدون هیچ ابایی با شهامت قابل ستایشی که فقط از یک لباس شخصی اسلام گرا بر می آید دلارام را بقل کرد و به داخل ماشین انداخت . من هم توی همان ماشین ون بودم ! دلارام تا توانست لگد نثار آن لباس شخصی میکرد و تفی هم بر صورتش انداخت. اما آن نامرد از خوشحالی تهدید میکرد "که بمون این تو تا بهت بفهمونم ". دست دلارام قرمز شده بود و درد میکرد . شالی را روی دستش پیچید تا آرامش کند اما ضربه ی باتوم بد جور ذق ذق می کرد! با ون به سمت مقر پلیس امنیت می برندمان و بعد از کمی ایستادن زیر آفتاب در حیاط به همراه فحش و ناسزاهای زنان پلیس و گرفتن مبایل هایمان ما را به سمت وزرا می برند! توی وزرا چهر ه ای به من آرامش میدهد. آرام است و ترسی ندارد . مبایلش را هنوز نگرفته اند بهم میدهد تا تماس بگیرم اما در آن زیر زمین لعنتی آنتن وجود ندارد. صحبت میکند . میفهمم قبلن هم اوین رفته ! آنهم در آن نیمه شبی که حکومت مزدورانش را به خانه ی سندیکایی های شرکت واحد میریزد. من هم از جریانات با خبرم صحبتمان گل میکند هر چند که هی می آیند و ما را رو به دیوار میکنند تا ساکت باشیم و حرفی نزنیم! چند ساعت بعد در سلول اوین : ساعت ده شب است که به اوین می رسیم . می فهمیم به بند ۲۰۹ می فرستندمان . همان جایی که گنجی را شش سال نگه داشتند .بند وزارت اطلاعات! ساعت دوازده شب است که ما به سلول برده میشویم.سلول یک جایی است که دلارام با من است .دستش از ساعد تا مچ هنوز درد دارد . دیگر ورم کرده و غیر عادی درد میکند. معلوم است که شکسته! به بازجویی فراخوانده میشویم وقتی برمی گردم صبح شده و صبحانه هم خورده اند! دیگر دلارام را نمی بینم . تا روز آزادی ! با مریم ضیا چن روزی بودم تا اینکه سلولم عوض شد. روز آزادی ام جلوی در خلوت است کسی نیست . از در بیرون می اییم . در این فکرم که جایی پیدا کنم تا به خانه زنگ بزنم .اما می ترسم . می ترسم به خانه بروم . میدانم از کارم راضی نیستند و حمایتم نمیکنند. میدانم شب بایست عذاب زندان را دوباره در خانه هم بکشم. اما هر چه باشد از اوین بهتر است . من الان آزادم .میخواهم تا خانه بدوم کسی مرا به نام میخواند بر میگردم. برادرم است . به سویش می دوم و در آغوشش آرام میگیرم و هر دو با هم گریه میکنیم . آنقدر اشک می ریزیم که افرادی هم که دم در اوین منتظر هستند چشمانشان اشک آلود میشود . دلارام میرسد دستش در گچ است! شکسته اما میخندد! صمیمانه همدیگر را می بوسیم.و امید داریم که در جلسه دادگاه مشکلی پیش نیاید. توصیه میکند که وکیل بگیرم. مریم ضیا دو وکیل گرفت دکتر "مولایی "و دکتر" خورشید ". وکلایی که در قتلهای زنجیره ای نامشان را شنیدیم . وکلای باسواد و خبره. مریم چندین با تلفنی احضار شده بود اما آنقدر شجاع بود که نرود تا برگه کتبی به دستش برسد. میگفت روزیکه برای اعلام وکلای خود پیش راسخ رفته (دادستان و بازجو و قاضی زندان اوین حاضر در شعبه ۱۴ بازپرسی دادگاه انقلاب) . از راسخ تهدید و پوزخند شنیده که" خانم ضیا این وکیل ها برات وکیل نمیشه". یعنی ما با وکالت مشکل نداریم اما چون وکلای تو را میشناسیم که هر دو بد جور پته ما را روی آب ریختند . از الان تو مجرم می شوی در دادگاه آینده! پی نوشت: روز مادر است . جمهوری اسلامی مایل است آن را روز زن بنامد . ریس قوه قضاییه سخنرانی میکند و میگوید "اسلام بيشترين جايگاه را به زن داده!" و من هنوز در فکر این هستم که ده ضربه شلاق بر روی تن دلارام علی کدامین جایگاه بلند مرتبه است ؟ |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این بار بعد از رفع توقیف مرتضوی تشخیص داده که دادگاه قبلی مدیر مسئول روزنامه هم میهن بدون هیئت منصفه تشکیل شده و بایست حالا روزنامه توقیف شود و دادگاهی دوباره انجام گردد آنهم بعد از انتشار ۴۳ شماره موفق!
اینجا ایران است و نوشته های من را از زیر یوق حکومت تاریکخانه ها میخوانید!
در همین زمینه : "هم ميهن" چوب پرت و پلا گوئی های احمدی نژاد را خورد |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دلارام علی به دو سال و ده ماه حبس و ده ضربه شلاق محکوم شد.دادگاه مریم ضیا هم روز ۱۲/۴/۸۶ برگزار شد. (زنستان) دلارام علی و مریم ضیا هر دو در روز بیست و دوم خرداد هشتاد و پنج در میدان هفت تیر به همراه من دستگیر شدند. خودم شاهد بودم که چگونه زنان وحشی چادر به سر نیروهای پلیس امنیت گله ای روی سر دلارام علی ریختند و او را که روی زمین افتاده بود مورد مهرورزی با باتوم قرار دادند . آنقدر او را کشان کشان روی زمین کشیدند تا به در ماشین ون رسید ! بعد هم به علت اینکه دلارام را نمی توانستند به داخل ماشین بکشند (چون دلارام سنگین وزن بود) یکی از همان مردان سرباز گمنام امام زمان (همان مزدواران تاریکخانه ها) بدون هیچ ابایی با شهامت قابل ستایشی که فقط از یک لباس شخصی اسلام گرا بر می آید دلارام را بقل کرد و به داخل ماشین انداخت . من هم توی همان ماشین ون بودم ! دلارام تا توانست لگد نثار آن لباس شخصی میکرد و تفی هم بر صورتش انداخت. اما آن نامرد از خوشحالی تهدید میکرد "که بمون این تو تا بهت بفهمونم ". دست دلارام قرمز شده بود و درد میکرد . شالی را روی دستش پیچید تا آرامش کند اما ضربه ی باتوم بد جور ذق ذق می کرد! با ون به سمت مقر پلیس امنیت می برندمان و بعد از کمی ایستادن زیر آفتاب در حیاط به همراه فحش و ناسزاهای زنان پلیس و گرفتن مبایل هایمان ما را به سمت وزرا می برند!
توی وزرا چهر ه ای به من آرامش میدهد. آرام است و ترسی ندارد . مبایلش را هنوز نگرفته اند بهم میدهد تا تماس بگیرم اما در آن زیر زمین لعنتی آنتن وجود ندارد. صحبت میکند . میفهمم قبلن هم اوین رفته ! آنهم در آن نیمه شبی که حکومت مزدورانش را به خانه ی سندیکایی های شرکت واحد میریزد. من هم از جریانات با خبرم صحبتمان گل میکند هر چند که هی می آیند و ما را رو به دیوار میکنند تا ساکت باشیم و حرفی نزنیم! چند ساعت بعد در سلول اوین : ساعت ده شب است که به اوین می رسیم . می فهمیم به بند ۲۰۹ می فرستندمان . همان جایی که گنجی را شش سال نگه داشتند .بند وزارت اطلاعات! ساعت دوازده شب است که ما به سلول برده میشویم.سلول یک جایی است که دلارام با من است .دستش از ساعد تا مچ هنوز درد دارد . دیگر ورم کرده و غیر عادی درد میکند. معلوم است که شکسته!
به بازجویی فراخوانده میشویم وقتی برمی گردم صبح شده و صبحانه هم خورده اند! دیگر دلارام را نمی بینم . تا روز آزادی ! با مریم ضیا چن روزی بودم تا اینکه سلولم عوض شد.
روز آزادی ام جلوی در خلوت است کسی نیست . از در بیرون می اییم . در این فکرم که جایی پیدا کنم تا به خانه زنگ بزنم .اما می ترسم . می ترسم به خانه بروم . میدانم از کارم راضی نیستند و حمایتم نمیکنند. میدانم شب بایست عذاب زندان را دوباره در خانه هم بکشم. اما هر چه باشد از اوین بهتر است . من الان آزادم .میخواهم تا خانه بدوم کسی مرا به نام میخواند .بر میگردم برادرم است . به سویش می دوم و در آغوشش آرام میگیرم و هر دو با هم گریه میکنیم . آنقدر اشک می ریزیم که افرادی هم که دم در اوین منتظر هستند چشمانشان اشک آلود میشود . دلارام میرسد دستش در گچ است! شکسته اما میخندد! صمیمانه همدیگر را می بوسیم.و امید داریم که در جلسه دادگاه مشکلی پیش نیاید. توصیه میکند که وکیل بگیرم. مریم ضیا دو وکیل گرفت دکتر "مولایی "و دکتر" خورشید ". وکلایی که در قتلهای زنجیره ای نامشان را شنیدیم . وکلای باسواد و خبره. مریم چندین با تلفنی احضار شده بود اما آنقدر شجاع بود که نرود تا برگه کتبی به دستش برسد. میگفت روزیکه برای اعلام وکلای خود پیش راسخ رفته (دادستان و بازجو و قاضی زندان اوین حاضر در شعبه ۱۴ بازپرسی دادگاه انقلاب) . از راسخ تهدید و پوزخند شنیده که" خانم ضیا این وکیل ها برات وکیل نمیشه". یعنی ما با وکالت مشکل نداریم اما چون وکلای تو را میشناسیم که هر دو بد جور پته ما را روی آب ریختند . از الان تو مجرم می شوی در دادگاه آینده! پی نوشت:۱۴/۴/۸۶ روز مادر است . جمهوری اسلامی مایل است آن را روز زن بنامد . ریس قوه قضاییه سخنرانی میکند و میگوید "اسلام بيشترين جايگاه را به زن داده!" و من هنوز در فکر این هستم که ده ضربه شلاق بر روی تن دلارام علی کدامین جایگاه بلند مرتبه است ؟
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 15:39 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خسته ام . روحیه ندارم . پشت سر هم این شهر اون شهر رفتن افسردم کرده . تهران با همه ی دودش منو سخت وابسته خودش کرده . شهرای دیگه که میرم میفهمم چرا دوس دارم فقط تو تهران زندگی کنم . بله امکانات ! تو شهرای دیگه دسترسی به هرچیزی که لازم داری به این راحتی ها نیست. سطح فرهنگ و سواد مردم هم هست. دسترسی نداشتن به رسانه و توی بیخبری موندن هم هست. تو شهرای دیگه روزنامه خیلی به ندرت پیدا میشه! اصلن روزنامه خون وجود نداره ! کتاب فروشی هم به ندرت هست.دسترسی به اینترنت هم که در حد صفر . منم که وابسته به تمام اینام . به همین خاطر واقعا شهرای دیگه برام قفسن. اونوقته که میفهمم چرا کسیکه تهران میاد دیگه برنمیگرده حتی اگه به خاطرهمین چیزایی که من گفتم هم نباشه، بازم اونقدر تو تهران امکانات هست که بشه با همه بدیهاش کنار اومد. روزیکه داشتم میرفتم بنزین جیره بندی نشده بود .برگشتنی اما چه افتضاحی بود توی ترمینالها! نه ماشینی به سمت تهران حرکت میکرد نه تو ترمینال تهران تاکسی گیر میومد.هر کسی هم که تو ماشین سوار شده بود از بی توجهی مردم حزف میزد که چرا صدایی ازشون بلند نمیشه . یاد قضیه تپوز و دروازه شهر افتادم که به ماتحت مردم میشد اما .... سر و صدای بنزین تو همون شب اول بلند شد اما تلویزیون و رادیو جوری رفتار میکرد که انگار نه انگار خبری هست . خبرگزاری ایسنا عکسهای به اتیش کشیدن پمپ بنزینها رو بر داشت و دوباره بعد از آرشیوی شدن خبر اونها رو سرجاش گذاشت .از همه بدتر اینکه سیستم SMS توی تهران یکسره از کار میافته تا مردم کمتر همدیگه رو خبردارکنن. خسته ام هر جا میرم حرف بنزینه ،حرف گرونی وحرف منفعل بودن مردم. حالم از همه این حرفها به هم میخوره دیگه ! روزنامه های روزهای گذشته رو برام گرفتن میشینم میخونم .میرسم به مطلب خودسوزی زنان تو کرمانشاه! بنفشه سام گیس توی شرق نوشته ؛ دردش تو سرم تیر میکشه . دنیا تو چشام کور میشه! لجن همه جا رو گرفته !نفسم هق هق خودشو میشنوه! همیشه از مردی و مردونگی مردای کرد شنیدم اما اما وقتی خودسوزی زنا و دخترای کرد و میبینم این مردی برام بی اعتبار میشه! روزی نیست که تو کرمانشاه زن جوونی خودسوزی نکرده باشه! زنهایی که هیچ پناهی جز نابودی خودشون پیدا نمیکنن ! زنهایی که حاضرند ذره ذره بدنشون آتیش بگیره تا بلکه ازذره ذره مردن تو زندگیشون راحت بشن! و چون راه رهایی پیدا نمیکنن خودسوزی راه حلشون میشه! مدیر عامل پرشین بلاگ روز ۷/۴/۸۶ آزاد شد! خبر رو اینجا بخونید.
|
|||||
|
|||||