|
از شما خفته چند، چه کسی می آید با من فریاد کند؟
|
|
|
|
||||
|
بازهم حکومت اوباشی گری خود را در مورد زنان دوباره در میدان هفت تیر به نمایش گذاشت! دستم میلرزد. به چه جرمی خونهای زنان بر اوباش حکومت حلال شد؟!!! تحمل نمی توانم بکنم چرا کسی از این همه بیداد بر نمی آشوبد؟ همه چرا به خواب رفته اند؟ کسی نمی بیند؟ اراذل حکومتی هر چه میتوانند میکنند به اسم امنیت! اصل خبر را بخوانید .عکسهایش را هم ببینید! اینهم فیلمی که از دور با موبایل گرفته شده!
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:57 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دو سه روزی هست که از انتشار مجدد روزنامه های توقیف شده شرق و هم میهن میگذرد و سرمای زمستان سال پیش که حتی شرق هم در آن تعطیل بود حالا بهاری شده .زمستان وخزان سختی را گذراندیم و در این مدت فقط اعتماد ملی بود که توانست کمی ان حالت افسردگی را از من بگیرد و حالا هر چند که هزاران روزنامه هنوز باز نشده اند اما برای من همین انتشار شرق و هم مهین بهاری دوباره است.در این وسط فقط سردرگمم و نمیدانم شرقی را که تمامش را از شماره های پیش شماره خوانده بودم و عمری همراهم بود را دوباره بخوانم یا هم میهنی را که حالا قسمتی از کادر شرق سابق را باخود همراه کرده و مهمتر آن سردبیر خوش قلمش را و حتی نمیدانم اعتماد ملی را که هشت ماهی همراهم بوده انتخاب کنم آنهم حالا که نمی توانم از دست نوشته های مسیح علی نژادش بگذرم را ! قدرت انتخاب داشتن خوبست اما از دست دادن سایر مطالب ، یکجور ناراحتی را به همراه می یادم می آید استاد مصطفی ملکیان همیشه این مسله را یادآور میشد که امروزه درست است در دنیای اطلاعات به سر میبریم و قادر به انتخاب از تنوع بالا هستیم و خوشحالیم ، اما این خوشحالی انتخاب دردی به نام چشم پوشی از سایر اطلاعات ارزشمند در جهت "فقط یکی" را تحمیل می کند.چون در هر لحظه فقط قدرت استفاده از یکی را داراست! راست می گفت استاد!
پی نوشت ۲۹/۲/۸۶ : زینب پیغمبرزاده آزاد شد!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:49 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خبر تلخیست اما باید گفت: " مدیر عامل پرشین بلاگ (بوترابی) از سه شنبه هفته پیش دستگیر شده است!" علت از همان قبیل انگهایی است که این روزها چون زیاد شنیده شده و بعدآ مسله عوض شده قابل باور نیست.اما چیزی که هست اینست که بوترابی یک فرد اصلاح طلب هست و بزرگترین جامعه وبلاگی ایران رو صاحب بود و چون بنا بر اصل حکومتی ایران مبنی بر ضرورت امنیتی شدن هر چیزیکه در ایران طرفدار زیادی داره بایست این بلاگ یه پرونده ای براش ساخته میشد تا از دست اصلاح طلب ها در بیاد و به دست چماقدارها بیافته تا تو روزهای انتخابات ازش خوب استفاده بشه وبرای مهرورزی هم که شده همیشه اطلاعات نویسنده ها و اینکه از چه آی پی وصل میشن را در دست داشته باشن. یعنی در آینده نه چندان دور وبلاگستان هم امنیتی میشود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:32 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
توی اتوبوس نشسته ام ، توی سرم تمام اتفاقات هفته گذشته رژه میرن ،یکی یکی چند لحظه ای ذهنمو به خودشون مشغول میکنن و تا میام روشون عمیق شم یه موضوع دیگه به سراغم میاد و باز اونه که ذهنمو به سمت خودش میبره .انگار که بین موضوعات هفته گذشته همه اتفاقات تو ذهنم دارن میجنگن که ذهنمو در اختیار بگیرن .منم نشستمو میزارم فکرا تا میتونن منو به خودشون مشغول کنن تا یادم بره جایی که هستم گرمه، پنجره باز نمیشه و اونهایی هم که هستن کفایت نمیکنن.یادم بره که اینهمه آدم دارن بهم فشار میارن تا سوار اتوبوس شن و به خونه هاشون برسن، اول فکر استاد نورالدین زرین کلک و هاجر سلیمی نمین هستم.دلم میگه خوب شد این استاد شجاع به یکی از این کساییکه باباش یه عمر برا دیگران پرونده سازی کرده بود معنی زور و فهمونده. یه کمی حس کرده که با زور حجاب رو برداشتن چه حسی داره ! تو دلم برا استاد که چنین شهامتی داشته کف میزنم و هورا میکشم ، حالا اون هاجر سلیمی نمین میفهمه که این روزا وقتی به نوع حجاب زنا و دخترا تو خیابون گیر میدن چه حالی میشه آدم!هنوز تو این فکرم که منطق و عقلم میان جلو و میگن درست نیست که هر کسی هر حجابی داره اونو تحقیر کنیم یا به زور مجبور به کاری بکنیمش که بهش رغبتی نداره! استاد هم کار خوبی نکرده با این کار (که هر چندم کمی معنای مبارزه میده) بیشتر آب تو آسیاب دشمن ریخته ، شاید فکر نمیکرده که با دختر عباس سلیمی نمین هوچی و سردبیر کیهان هوایی (از اعضای تاریکخونه ها) طرف باشه . هرچی هست از اخراج نورالدین زرین کلک ناراحتم. تو همین لحظه صدای خانومی که داره به اون یکی میگه" کتابو از اتوبوس خارج نکن مال توی اتوبوسه" منو به خودش جلب میکنه! نگاهمو بر میگردونمو دوباره میرم تو فکر ، یاد حرف شهلا لاهیجی می افتم که به علت کمبود کتابخوان و عقب ماندگی اجتماعی و فکری مردمون و با این حال برداشتن کتاب (دزدی) از تو نمایشگاه میگفت : ببرن، کتابها رو ببرن ، قفسه ها خالی شه من خوشحال میشم که مردممون به هر طریقی کتاب بخونن . میگم ایکاش حالا که با این اصرار اون خانوم کتاب رو میبره حداقل بخونه و تو خونه نذاره خاک بخوره شاید لااقل جمعیت کتابخونمون بیشتر بشه و مردم بفهمن تو چه هوایی نفس میکشیم شاید یه تکونی این مملکتو دادن. میدونید کتابایی که توی اتوبوس گذاشتن اونقدر کتابهای ارزشمندی نیستن که آدم بشه بهشون امیدوار شد اما اگه مردم عادت بکنن خودشون بخونن و دیگه (راحت )چیزیو تصویری طلب نکن میشه امیدوار شد که سراغ کتابهای ناب هم برن! درسته ما از بچگی تو مدرسه شعر کتاب خوب رو از بر میکردیم و حکومت هی شعار کتاب خونی میده اما واقعیتش این قبیل تبلیغها از همون دسته است که رو پاکت سیگار نوشته شده که برای سلامتی فرد و جامعه خطرداره ؛ یعنی همون تبلیغ همیشگی و شیک معکوس؛ مثل روشی که برای تبلیغ مواد مخدر شبانه روز تلویزیون پخش میکنه. وگرنه تا حالا که نمایشگاه کتاب بود میشد رفت کتاب زیاد خرید ، بماند که امسال بدترین سال کتاب فروشی و استقبال تو نمایشگاه بوده . جای نمایشگاه و عوض کردن چونکه همه چیز بایستی به زور هم که شده به ما یادآور شه در جایی زندگی میکنیم که باید همه کارمون فراتر از مسجد و تکیه و عذاداری نباشه و به گفته خودشون رنگ و بوی دینی داشته باشه .خسته ام از این همه اجبار درسته به من مصلی خیلی نزدیکه اما توی غرفه ها با اون ظاهر بسته و زشتشون آدمو آزار میده و بایست هزار تا چرخ بزنی تا یه غرفه رو پیدا کنی !من میرم از کتابفروشیهای معروفی که امسال به مناسبت نمایشگاه کتاب پونزده درصد تخفیف میدن کتاب میخرم. باید پیاده شم فکرم نمیخواد کوتاه بیاد ، روسریمو درست میکنم تا امنیت اخلاقی( ؟؟؟!!!) مزدورا رو به خطر نندازم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:20 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همیشه برا من که زمستونها و فرودین ماه به اسکی میرفتم عجیب بود که این ورزش فقط تو دست بومیهای همون منطقه اس و چرا آدمهای دیگه نیست. اگه شمشک می رفتیم به کیا شمشکی ها بر میخوردیم اگه به دیزین می رفتیم این دیزینیها بودن که بیشتر بودن (چون میتونن با هزینه خیلی کمتری اسکی کنند و بلیط بخرن.) و اگه به دربندسر می رفتیم این دربندسریها بودن که ما تو قلمروشون وارد شده بودیم. خلاصه از مربی ای که می گرفتیم تا هوایی که تنفس میکردیم به این قشر تعلق داشت و حتی فدراسیون هم در ید قدرت اینا می چرخید و تو مسابقات چه اسکی روی برف چه اسکی روی چمن این اهالی این مناطق بودن که اسماشونو میشنیدیم دارن تو مسابقه شرکت میکنن. همیشه برام سئوال بود که چرا کسی بهتر از اینا بلد نیست اسکی کنه ؟ دیروز توی روزنامه اعتماد ملی یه مطلبی داشتم میخوندم در مورد اسکی که همه چیز دستگیرم شد . دیدم بلایی که جامعه ورزشی ما رو تهدید میکنه تنها دخالت حکومت تو ورزش نیست بلکه خاندانهای قدرتمند هم داریم که لابیها رو با حکومت میچرخونه ! این نامه مال سرمربی سابق اسکی به فدراسیون هست که خوندنش یکی از هزازتوی ورزش ایرانو نشون میده ! سرمربی سابق یه فرانسوی هستش اما خیلی خوب همه چیزو شرح داده. توی این صفحه اعتمادملی به صورت PDF میتونید همه چیزو خودتون بخونید.
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:21 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خبر خوب: انجمن روزنامه نگاران شهلا شرکت سردبیر مجله زنان رو امسال برگزیده خودش کرد. خبر خوبیه برای همه زنان فعال که در سال گذشته و همچنان امسال حکومت بر ضدشونه! اصل خبر و توی اعتماد ملی (روزنا) بخونید.و عکسهاشم از اینجا ببینید.
خبر بد: وقتی دعای هفده ساله رو سنگسار کردن به جرم عاشقی فهمیدم تو چه اسلامی نفس میکشم. مطلبی براش شیوا نوشته بخونید.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:17 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روز کارگر، روز معلم، روز دانشجو، روز زن روز همه قشرهای ستم کشیده ، روز همه افراد ظلم دیده، روز همه افراد فریاد برآورده از سیاهی های تحمیل شده. صبح هنگامیکه داشتم به شرکت می آمدم پسر بچه ای را دیدم که دسته گل بزرگی از رز سفید بقل کرده بود و به سمت مدرسه می رفت ، یاد دوران مدرسه خودم افتادم .سالهای شصت و خورده ای... آن روزها با اینکه جنگ بود اما روز معلم هایش برایم همیشه خوب بود .آنروزها ما همه برای معلمانمان هدیه ای می گرفتیم و معلم ها همیشه به می گفتند " برای ما در س خواندن شما و موفقیت تک تک تان بهترین هدیه است." ما بچه بودیم و این حرفها را نمی فهمیدیم . اما حالا می فهمم.معلم ها همیشه وقتیک دانش آموز دیروز خود و فرد موفق امروزرا می بینند بسیار خوشحال می شوند و با فخر و غرور در صحبت هایشان از این فرزندان موفق یاد می کنند، بی آنکه حتی نصیبی از موفقیت امروز آنان ببرند. آنروزها اگر نمی فهمیدیم امروز می فهمم که آنها چیزی مادی از ما نمی خواستند در روز معلم با خود به خانه ببرند، بلکه آنها بسیار دوست می داشتند که ما در ازای زحماتشان انسانهای شایسته ی فردای خود باشیم. انسانهای آگاه و توانا ، انسانهایی که می توانند بر سرنوشت خود حاکم باشند، آزاده باشند و سربلند زندگی کنند. دیروز اگر زیر بمباران در جنگ معلم به من می آموخت ، امروز معلم در صلح برای احقاق حقوق خود می جنگد. می دانم حس دستگیری جلوی چشم دیگران چیست ! حس اینکه همه دانش آموزان که تا این لحظه به تو اعتماد داشته اند و حالا با دستبندی که به دست تو خورده ، نگاههای مبهوت و کنجکاو آنها را روی خود می بینی که از این وضع می ترسند.حس اینکه تو گناهکار نیستی اما الان همه اطرافیانت که تو را می شناسند تو را دستبند به دست می بینند و بدتر اینکه اجازه حرف زدنی به تو داده نمی شود. امروز معلمین خواستار احقاق صنفی خود دستگیر میشوند آنهم توسط نهادهای امنیتی نه قانونی!دانش آموزان هم می بینند و می ترسند ، اما فردا که همه آگاه شوند دیگر نخواهند ترسید.
دیروز هم روز کاگر بود ، روز انسانهای طبقه زحمتکش ( پایین!) جامعه، طبقه ای که در کل تاریخ ستمکش حکومتهای جبار بوده است. امروز طبقه کارگری برای احقاق حقوق خود می جنگد . همین دیروز 11/2/86 روز جهانی کارگر منصور اسانلو ریس سندیکای کارگری شرکت واحد را دوباره مامورین امنیتی (لباس شخصی )دستگیر کردند . دیماه زمستان سال 84 بود که در یکی از سایتهای خبری فیلتر شده خواندم که با یورش سربازان گمنام امام زمان در نیمه شب کلیه افراد سندیکای شرکت واحد را به همراه زن و فرزاندانشان دستگیر شده اند و سپس به بند 209 اوین روانه شده اند.از آن به بعد بود که مبارزات آنها را هم دنبال کردم .فیلم سخنرانی اسانلو را دیدم و سخنانش را شنیدم ، سخنانش امنیتی نبود صنفی بود!آنجور نبود که نیروهای امنیتی بر سرش بریزنند و افراد خانه کارگر (که یک نهاد حکومتی- تشریفاتی است) بر سرش بریزند و زبانش راببرند!!! اسانلو را خیلی در اوین به عنوان بازداشت موقت نگه داشتند وقتی بعد از این قضیه در شهریور 85 آزاد شد همه خوشحال شدیم ، اما دوباره در دیماه 85 بود که با شلیک گلوله وتیر هوایی در خیابان او را دستگیر کردند و تا شب عید مهمان بازجویان بند 209 زیر فشار مهرورزی بود. باز هم دیروز او را گر فته اند معلوم نیست این موش و گربه بازی تا به کی ادامه دارد ؟ تا کی حکومت می خواهد بر سر هر خواسته ای با انگ امنیتی بودن حجاب بکشد؟
هنگامیکه در 22 خرداد 85در میدان هفت تیر به علت شرکت در تجمع برای مطالبات برابری جویانه زنان دستگیر شدم قبل از فرستادنمان به اوین در اداره منکرات وزرا یکی از زنان چهره آرامش بخشی برایم داشت و اصلا استرسی نداشت و می خندید بر خوردم.از روحیه اش خوشم آمد کنارش نشستم .گفت که من بار اولم نیست اینجا هستم .علتش را جویا شدم گفت همسر حیات غیبی از افراد فعال سندیکای شرکت واحد است و در جریان شبیه خون شبانه سربازان گمنام امام زمان به منزلشان 4 شب را در انفرادی اوین گذرانده . من هم چون از این جریانات مطلع بودم بحثمان گل گرفت و هر دو خوشحال از بودن با هم بودیم. در زندان اوین هم چند روزی از شش روز حبسم را در کنارش بودم و او فعالیتهایش را برایم شرح داد .دیدم که چه مصیبتی را حکومت بر سرشان تحمیل کرده و چه سیخی در گلویشان!
هنوز هم این دوست عزیز را در تجمعات زنان می بینم به همراه شوهرش که همواره برای احقاق حقوق کارگران همچنان ایستاده اند. برای هر چهار قشری که پیوسته به آنها جفا میشود معلم،کارگر، دانشجو و زنان آرزوی محقق شدن حقوقشان را دارم و من هم در این راه کنارشان ایستاده ام.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:38 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در هوای بهاری،کنار پنجره پشت میز نشسته ام. باران گاهی شدت میگیرد ، گاهی آرام و عاشقانه زمین را نوازش میکند .من نشسته ام و همه چیز در سرم غوغا میکند. فکر مرا با خودش میبرد به آرمانهای رسیده و نرسیده . باد آزادانه از پنجره به تو می آید پرده به کناری کشیده میشود . سوز سرما را روی خودم حس میکنم .هوا به شدت ابریست .به خودم می آیم همانطور پشت میزم هستم، میلرزم؛ صدای آرامش بخش شاملو در فضا می پیچد و باز مرا به درونم میکشد. به آرمانهای دست نیافتنی ،آزادی و... زیر پایم زمین از سم ضربه ی اسبان می لرزد چهار نعل می گذرند اسبان وحشی ،افسار گسیخته وحشت زده به پیش می گریزند در یالهاشان گره می خورد آرزوهایم دوشادوششان می گریزد خواست هایم هوا سرشار از بوی اسب است و غم و اندکی غبطه در افق نقطه های سیاه کوچکی می رقصند و زمینی که بر آن ایستاده ام دیگر بار آرام یافته است پنداری رویایی بود آنهمه رویای آزادی یا احساس حبس و بند برایم آزادی دست نیافتنی شده و حبس و بند احاطه ام کرده ! من هم به آزادی اسبان غبطه میخورم.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 16:6 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این روزها ، هر روز بر زنان وطنم ظلمی بی پروا تر روا میشود .حکومت هر روز در مورد زنان گستاخ تر می گردد و هر روز بر خیل زنان ستمدیده از حکومت ستم ولایتی جمعی دیگر اضافه .
+
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 22:48 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در راستای محجبه سازی به زور چماق توسط نیروی افتضاحی تحت فرمان وزارت کشور باید گفت هر کسی به این شعور رسیده که به چه پایبند باشد و به چه نباشد.چه بکند چه نکند.اما کسی حق ندارد مرا به زور به راهی بکشاند که بدان اندکی تمایل ندارم. با شما هستم ای نیروهای خودسر اگر بهشت همان جایی است که شما بدانجا خواهید رفت و مردم باید بلاجبار رهرو راه شما باشند من به جایی مایلم بروم که اثری از شما ها در آن نباشد ! آقایانی که میخواهید مرا به زور به بهشت بکشانید با شما هستم : من جهنم اختیاری را به بهشت اجباری شما ترجیح میدهم. مطاع کفر و دین بی مشتری نیست گروهی این گروهی آن یکی دیگر پسندد!
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:9 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||