مدتها بود که بدجور دپرس بودم و از فرط یاس هیچ کاری نمی کردم و از همه جا خودمو بی خبر گذاشته بودم . یه کمی بهتر شدم ، دیروز داشتم شعری از عمران صلاحی که هفته پیش از دست دادیمش رو می خوندم خیلی دقیقه .اینجا می زارمش . روحش شاد !
در پاسخ يك نامه
نامة من باز قدري دير شد
«مدتي اين مثنوي تأخير شد»
فكر كردي نامهات را باد برد
يا فلاني دوست را از ياد برد
گفتهاي شل گشته پيچ خندهات
غم شده سنجاق در پروندهات
نيست در مكتوب تو آن لحن شاد
خندههايت را حسابي برده باد
طنز خود را در كجا كردي نهان
بركشيدي از چه رو زيپ دهان
بستهاي شايد حكايت خانه را
كردهاي گم خندة رندانه را
نامهات خالي است از شادي و شور
پس كجا شد آن نشاط و آن سرور
راست گفتي شعر من غمگين شده
چهرهاش هم اندكي پرچين شده
روي ديواري اگر بينند چاك
خنده از روي لبش سازند پاك
روي شاخه گر بخندد يك انار
ميكنندش آبلمبو با فشار
بخية كفشم اگر خندان شود
اين گرفتاري دوصد چندان شود
گر بخندد لحظهاي كبك دري
ميزنندش تا بيفتد يك وري
طنز گويان خندهسازي ميكنند
ديگران پرونده سازي ميكنند
گر بخندي از ته دل قاهقاه
ميكشانندت به سوي دادگاه
گر بخندي، عامل بيگانهاي
چرخ استكبار را دندانهاي
گر بخندي لحظهاي، حتي به خويش
ديگري آن خنده را گيرد به ريش
گويدت منظور تو من بودهام
آنچه گفتي من خودم فرمودهام
گفتهاي ديوار تا در بشنود
گفتهاي افسار تا خر بشنود
حرف خود را سخت وارو گفتهاي
اسب ما را نيز يابو گفتهاي
گفتهاي ميچرخد اين چرخ فلك
بوده منظورت فلاني، اي كلك
غافلند اين عده از جادوي طنز
زين سبب رم ميكنند از بوي طنز
پسته زير سنگ خندان ميشود
صاحب يك دانه دندان ميشود
طنز را علت خود آنان شدند
ماية تفريح اين و آن شدند
چهرههاشان جملگي سرد و عبوس
حرفهاشان پوچ و بيمعنا و لوس
خلق را خواهند گريان روز و شب
خنده را جارو كنند از روي لب
بس كه لبريز است از غم، جام جم
«جام جم» را گفت بايد «جام غم»
تا كه پيچ راديو وا ميشود
هايهاي گريه پيدا ميشود
من برآنم تا بخندم قاهقاه
قاه قاهم را رسانم تا به ماه
گريه را ريزم درون سطل ماست
«خنده بر هر درد بيدرمان دواست»
پس تو هم تا ميتواني خنده كن
خندههايت را بهريش بنده كن
دوست دارم اي رفيق مهربان
گل فشاند خنده حتي در خزان
آرزو دارم لبت خندان شود
كام تو شيرينتر از قندان شود!
ما زتلخيهاي دوران دلخوريم
چاي خود را قندپهلو ميخوريم
باز كرديم از جبين خود چروك
تا كه ساز خنده را سازيم كوك
خنده از گردون فراتر ميزنيم
ساز خود بر سيم آخر ميزنيم
گر بيايد نامهاي از سوي دوست
ما نميگنجيم ديگر توي پوست
محو آن اشعار عالي ميشويم
واقعاً حالي به حالي ميشويم
خندهاي جانانه از دل ميكنيم
غصه و اندوه را ول ميكنيم
ميرساني اي رفيق خوش كلام
بچهها را يكبهيك از ما سلام
عرض ما تبديل ميگردد به طول
ميكند خواننده را كمكم ملول
نامهام را ميكنم اينجا تمام
بيش از اين عرضي ندارم والسلام
عمران صلاحی
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 10:33 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: