|
از شما خفته چند، چه کسی می آید با من فریاد کند؟
|
|
|
|
||||
|
مدتهاست ننوشته ام و حالی برای این کار ندارم. ذهن پر سوژه ی من زمانی فوران متنها بود و حالا گورستان آنهاست. این روزها فقط هر اتفاق و خبر و واقعه ای برای چندین هفته در ذهن من رژه می رودتا اینکه بی تفاوت می شوم و اجازه میدهم زیر خاک رخوت سرد شود و سرانجام از جوشش بیافتد. روزگاری آمده بودم که با آتش اشتیاق خود در خانه ام، فریادهایم را بنویسم و اما کنون هنجره ام از هر زمانی بی صداترست و این خاموشی کم کم به خفقان خود خواسته تبدیل شده است. در این هشت نه ماهی که از نوشتن دورم، افسردگی این ننوشتن به همراه بی خبری وگه گاه خبرهای بد از دوستان موجب شده که میلی برای نوشتن نداشته باشم مثلا نمیدانم رضا عظیمی چرا وبلاگ پر طرفدارش deserter را از وردپرس حذف کرده وایمیلش را هم آزاد ساخته! نمیدانم او کجاست و می ترسم افسردگی اش به سرانجام بدی ختم شده باشد !آریا دجال نازنین هم همینطور. حتما ناامیدی قلم شعله ور او را هم خاموش کرده. آریا دجالی که یک ویلاگستان مطالبش را می ستود و سروصدای مطالبش تا روزنامه ها کشیده می شد، امروز دیگر نمی نویسد و وبلاگش را هم از صفحه وبلاگستان حذف کرده .اشکان نگاه بی حجاب هم سخت پژمرده،و امروز فهمیدم که به علت افسردگی شدید مدتی در بیمارستان بستری بوده ! خوب که نگاه می کنم درمی یابم که این گونه ما خودمان آرام آرام خفه شده ایم بی آنکه دستی از جانب قدرت ما را وادار به خاموشی کرده باشد.از پست آخرم مدتها گذشته و امروز که داشتم دوباره آنرا می خواندم کامنت علی کلایی که اصرار کرده بود بنویسم سوزی را در من ایجاد کرد که بنویسم و چه تقدیری که این اصرار او را درزمان زندانی شدنش پاسخ می دهم و به احترام برادریش و دوستیمان برای او می نویسم به امید آزادیش. آن با مرام نازی آبادی :علی کلایی از چند روز قبل از بیست اردیبهشت ( روزیکه علی کلایی قرار بود دادگاهی شود) دلم گواه اتفاق بدی برای علی را میداد. بماند که ناکسان مدتها بود به دنبال پرونده سازی بودند. آن روز کذا هم منتظر ماندم، دلشوره از صبح که بیدار شدم با من بود؛ بعدازظهر تحملم تمام شد، تماس می گیرم ودر دلم هزار بار آرزو می کنم بازهم صدایش رابشنوم اما فقط جواب دلشوره هایم را به تلخی می گیرم. هنوز در بهتم و بیتابی نمیگذارد شب خوبی داشته باشم. به اوین فکر میکنم وبه نیمه شبهای بازجویی. سراغ وب می روم و خبرها را می گردم تا از علی خبری بیایم اما چیزی نمی یابم تا اینکه فردا صبح ازآیدا (اولین نفری که در مسنجر انلاین میشود) سراغ علی کلایی را میگیرم واو می گوید هنوز به دادگاه نرسیده در کنار وکیل اش به همان شیوه ی آشنای برادر حسین دستگیر شده ! و من می فهمم که این یعنی چه؟ در ذهنم واژهای شکنجه ، فشار روحی–روانی، اندرزگاه، زجر، بازجویی و ضرب و شتم رژه می روند و روزها و شبهای بند 209 در جلوی چشمانم جان میگیرند؛ از پشت اشکهایی که می ریزم یاد آن لبخند واپسین دیدار برایم حکم خاطره ای را پیدا میکند که تکرارش برایم تا مدتها دست نیافتنی است.نمیخواهم هرچه پایان بد است را متصور شوم اما مگرهمیشه زود دیر نمی شود؟ لحظه ای فکرکردن به شبهای سخت تنهایی و بی پناهیهای آنجا هنوز تنم را میلرزاند و نمیدانم چه کنم و به که برای آزادی او متوسل شوم ؟ دستانم تهی تر از همیشه هست و فقط بی تابی هایم جواب خویش را از صورت بارانیم می گیرند و من عاجز تر از همیشه می خواهم علی را به خدا بسپارم و از باد که تنها نفوذ کننده به درون دیوارهای بتنی اوین است بخواهم که درگوش او این جمله از اسکاول شین را زمزمه کند که "تو در پناه خدایی و خداوند هرگز دیر نمی کند." اما مگر 18 روز دیر نیست؟
پی نوشت: سوداگران در شکل دوست، بر ما رفیقان شرم باد! سومین هقته از دستگیری علی کلایی می گذرد اما هیچ صدایی نمی شنوم . چرا کسی حرکتی نمی کند؟ مگر علی دوست اغلب ما وبلاگستانیها نیست؟ مگر علی سوای رفقای چپ تازه یافته اش، دوستان بی شماری ندارد؟ پس چرا همه ساکتند ؟ به تکاپو می افتم و به هر که میدانم و می شناسم می گویم اما کسی کاری نمیکند. میدانم که همه از زور ناراحتی غر میزنند و میگویند "علی در زندان بماند تا روح پدر طالقانی، اندیشه ی دکتر شریعتی ،عدل علی ،لطف بی بی دو عالم فاطمه زهرا و رفیق فلانی وفلانی ... او را از زندان بیرون بیاورد ". اما مگر علی همان کسی نیست که برای هر کسیکه به بند اسیر می شد مطلبی می نوشت یا خبرش را منتشر میکرد؟ مگر او همان بامرام نازی آبادی نیست که با همه دوست بود؟گله دارم از دوستیها که گاهی جا می ماند و گاهی پس کشیده می شود!
پی نوشت دوم : کامو و جواب گلایه ها جواب سئوالها و گلایه هایم در پی نوشت قبلی را در کتاب سقوط کامو به طور کامل و واضح یافتم و دیدیم که بهتر است به جای اشاره به آنها کل متن را در اینجا بگذارم. اگرتمامش را کامل بخوانید خیلی از حرفها روشن خواهد شد. باز هم از اشکان (نگاه بی حجاب) ممنونم که باب این بحث و گلایه ها را باز کرد و نشان داد حتی اگر در بدترین وضع روحی باشد بر آرمانها و رفاقتهایش هست. "آیا شما هرگز ناگهان احتیاج به همدردی؛ به کمک،به دوستی پیدا نکرده اید؟بله، البته. اما من به خودم یاد داده ام که به همدردی قناعت کنم. آسانتر می توان آنرا به دست آورد مضافا اینکه تعهدی هم ایجاد نمی کند."از همدردی من مطمئن باشید" و به دنبال آن بی درنگ در دل می گویند "و حال به امور دیگر بپردازیم".همدردی از احساسات صاحبمنصبانه است: آن را به بهای ارزان، بعد از وقوع بلایا، به دست می آورند.ولی دوستی به این سادگی نیست. به مرور ایام و با رنج بسیار به دست می آید، اما چون به دست آمد، دیگر راهی برای خلاصی از آن وجود ندارد، باید در برابرش سینه سپر کرد. مبادا تصور کنید دوستانتان، همانطور که وظیفه ی آنهاست، هر شب به شما تلفن خواهند کرد تا بدانند، آیا اتفاقا این همان شبی نیست که شما تصمیم به خودکشی گرفته اید، با ساده تر از آن، آیا همصحبتی نمی خواهید، آیا دل و دماغ بیرون آمدن از خانه را ندارید. ولی نه ، خاطرتان آسوده باشد، اگر تلفن کنند در شبی است که شما تنها نیستید، و زندگی به کامتان شیرین است. خودکشی چیزی است که اصلا خود آنها شما را به سویش سوق می دهند، آنهم به استناد دینی که ، به زعم آنها، شما به خود دارید.آقای عزیز، خداوند ما را از این محفوظ بدارد که در نظر دوستانمان قدر و منزلت بلند داشته باشیم! اما در مورد کسانی که کارشان دوست داشتن ماست، یعنی خویشان و منسوبان، که آن خود حکایتی است! آنها کلام مناسب را به کار می برند، اما کلامی که بیشتر اثر گلوله دارد. تلفن می زنند عین کسی که شلیک می کند، و درست هم نشانه می روند. آه! خیانتکاران! وانگهی این حکایت دوستان و منسوبان از بعضی جهات به موضوع مورد بحث بستگی دارد. ببینید، برای من ماجرای مردی را نقل کرده اند که دوستش به زندان افتاده بودو او شبها بر کف اتاق می خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که رفیقش از آن محروم شده بود. چه کسی، آقای عزیز، چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟ آیا من خود به این کار قادرم؟ گوش کنید،من می خواستم قادر به آن شوم، و خواهم شد. همه ی ما روزی به این کار قادر خواهیم شد، و این روز رستگاری ما خواهد بود. ولی این کار آسان نیست، زیرا دوستی با فراموشکاری یا لااقل ناتوانی توام است.آنچه را می خواهد، نمی تواند. از این گذشته شایدما زندگی را چنانچه باید ، دوست نمیداریم. آیا توجه کرده اید که احساسات ما را تنها مرگ بیدار می کند؟ رفیقانی را که تازه از ما دور شده اند چه دوست میداریم، مگر نه؟ آن عده از استادانمان را که دهانشان پر از خاک است و دیگر سخن نمی گویند چه می ستاییم! دراین صورت، بزرگداشت آنان طبیعتا در ما پا میگیرد، همان بزرگداشتی که شاید آنها در همه عمر از ما انتظارش را داشتند. ولی آیا میدانید برای چه ما همیشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تریم؟ دلیلش ساده است! با آنها الزامی در کار نیست. ما را آزاد می گذارند، ما می توانیم هر وقت فرصت داشتیم ، در فاصله ی یک مجلس مهمانی و یک یار مهربان، یعنی رویهمرفته در اوقات هدر رفته، بزرگداشت آنان را قرار دهیم. اگر ما را به کاری ملزم کنند فقط به یادآوری ذهنی است، و قوه ی حافظه ی ما ضعیف است.در حقیقت آنچه در رفقای خود دوست داریم مرگ تازه است، مرگ سوزناک است، تاثر خودمان و دست آخر وجود خودمان است! " سقوط- کامو |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بازیگر ایرانی در هالیوود ! گل شیفته فراهانی در فیلمی از ریدلی اسکات با دی کاپریو همبازی شد! گلشیفته فراهانی ممنوع الخروج شد! اما حالا پرواز کرد و رفت! گل شیفته فراهانی این روزها بر سر زبانهاست و هزاران چشم آرزومند ایرانی امیدوار به درخشش او در جامعه جهانی. همانهایی که می خواهند متفاوت از دیدگاه رسمی امروزه ی ایران صدای خود را به جهانیان برسانند و ایرانی بودن خود را با افتخار به تماشا بنشینند. و جامعه سینمایی- بازیگری ایران بایست بسی مفتخر باشد که بعد از سی سال مهنت و رنج توانسته نگاه جهانی را به سوی خود جلب کند ، آنهم در شرایطی که سخت ترین شرایط سیاسی در کل جهان برای ایران بوجود آمده. بازی گل شیفته فراهانی در فیلم مجموعه دروغها و شرایطی که پس از آن برایش اتفاق افتاد باردیگر زنگ خطری را برای جامعه زنان ایرانی به صدا درآورد ! هنگامیکه گلشیفته روسری خود را در خارج از مرزهای ایران از سر برداشت ، برده داران قدیم و حکمرانان امروز به عادت دیرینه ی خود او را ممنوع الخروج کردند تا از تکرار این کار جلوگیری کنند(وهم تنبیه) به نوعی قیم مابی خود را بازهم به لطف وجود قدرت مطلق، با ارعاب به رخ بکشند؛( آنهم برای اعمال در خارج از مرزهای ایران!). برخورد دوگانه جمهوری اسلامی با بازیگری در خارج از مرزهای ایران برای زنان نشان داد که در نگاه آنان زنان هیچگاه به سن قانونی نمی رسند و مایل نیستند هیچ زنی حتی خارج از افق قدرتشان از دایره قرمز مورد نظر آنان خارج شود و همواره حتی در شرایط برابر (بازی در فیلمهای خارجی برای هنرپیشه های زن و مردایرانی ) برای زنان وجود قیم الزامیست. متاسفانه این رفتارارتجاعی و برخورد دوگانه حکومت با هنرپیشه های زن و مرد در میان هیاهوی این فیلم هالیوودی گم ماند. رفتاری که سالهاست حکومت بنیادگرایان مروج آن است اما به طور رسمی کمتر اینچنین به زبان می آورد.
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 21:53 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بازهم برق رفت .این جمله ایست که هر روز در خیابان و تاکسی و ... می شنویم. اگرتا دیروز استرس بنزین و تورم مسکن ومواد غذایی گریبانگیر مردم بود؛ حالا مصیبت بی برقی دراین گرمای وحشتناک به آن اضافه شده تا دولت خدمتگذارهمیشه چیزی برای رسیدن به خدمت این ملت همیشه در صحنه داشته باشد. استرس کمبود برق و التهاب آن در جامعه هرروزبیشترو بیشتر می شود و مردم از هرطبقه اجتماعی با اعماق وجودشان این فاجعه را درک می کنند و برای حاکمان وقت این بهترین دستاویز شد برای رسیدن به مقاصد خودشان از جمله : 1- برای ایجاد ترس و وحشت در عموم مردم نسبت به بدتر شدن شرایط ( همانطور که پارسال وعده ی خاموشی دادند و امسال عملی کردند . در ابتدا عنوان شد فقط ده درصد کمبود برق داریم اما در مصاحبه اخیر وزیر رقم 20 اعلام شد. اصولا دروغگو کم حافظه است. چون مشکل جای دیگریست ) تا بهتر بتوانند از این وضعیت نامساعد بهره گیری کنند. دولتهای ما همیشه فکر اینرا می کنند که چگونه میتوان مردم را درگیر در چیزی کرد که وقتشان را از بین ببرد تا خود به کارهای خود برسند .نمونه مشکل ترافیک است که همه سیاستمدران مایل به حل آن نیستند و امروز هم که دولت با استادی خود را در این زمینه ها پشت همه ی حریفان را به خاک مالیده و تئوری هر روز یک بحران برای مردم را خوب به اجرا میگذارند . 2- آمادگی همه طبقات مردم برای پذیرش شرایط جنگی .دولت خود میداند با این دیپلماسی فاجعه بار و شرایط نامساعد اقتصادی، بهترین راه برای فرار از اتهام بی عرضه گی ،میتواند جنگی می تواند که همه تقصیرها را بشود گردنش انداخت و نالایقی خود را در آن ماستمالی کرد. 3-چشاندن فقر و نداری و احساس نیاز در همه مردم . تا دیروز حتی در اوج خشکسالی مردم با نبود برق مواجه نشده بودند و سالهای جنگ را فراموششان شده بود همه ی تلاش دولت برای ایجاد شرایط آن روزگاران است که شاید بتواند با بزرگنمایی مشکلات از درآمد هنگفت نفت کمتر اسمی ببرد و هم مردم را در یک شرایط مرگ آور به تب راضی کند. 4- ایجاد خواست همگانی برای نوشتن طرح توجیهی خواسته های اتمی . تا دیروز اگر از مصارف انرژی اتمی گفته می شد، باورش کمی سنگین بود که ما با این همه سد و رود که در تولید برق دخیل هستند و نفت وگاز که نیازهای ما را یرآورده ساخته اند ،نیاز به انرژی اتمی داریم. اما این قطعی ها ی برق همگی هدفمند در جهت ایجاد رضایت و پشتیبانی مردم برای ادامه کار فعالیتهای اتمی دولت می باشند. و حالا مردم راحت تر می توانند گفته های دولتمردان در احتیاج ما به انرژی را باور کنند . یادم هست در سازمانی که کار میکردم هر وقت می خواستیم چیزجدیدی بخریم بایستی برای راضی کردن رئیس وهیئت مدیره چند صفحه ای از مزایای آن می نوشتیم و کاربردها و نیاز خود را هم شرح می دادیم .حال اگر این خواسته کمی نامعقول بود؛ مدیر بخشمان مجبور می کرد که روی قسمت کمبودهای بخش و نیازمبرمان به آن چیز جدید را، پررنگ تر و پروپیمان تر بنویسیم و از فواید آن آنقدر بگوییم تا مدیران باور کنند که ما با خریدن آن همه ی مشکلاتمان برطرف می شود . اسم این طرح را می گذاشتند طرح تو جیهی . حالا دادن خاموشی به همه مردم ایران نشان دادن همه ی آن کمبودهای اغراق شده است و طرح توجیهی دولت درمورد خواسته های هسته ای خود.( روزی نیست که تلویزیون برنامه ای راجع به مصارف اتمی تهیه نکرده باشد وحتی به برنامه های کودک هم صفارش شده در این مورد صحبت کنند . حتی در جشنواره جوان خوارزمی هم به کسانیکه روی موارد اتمی کار کرده بودند امسال جایزه دادند .خلاصه بدجور توی بوغ شده است که نتیجه بگیرند. ) آیدا سعادت و علی کلایی عزیز : ممنونم که دعوتم کردید .این روزها کمی بیشتراز سابق درگیرم، اما حتمن در مورد لایحه ضد خانواده می نویسم .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 23:43 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سه دانشجوی امیر کبیر احمد قصابان - احسان منصوری و مجید توکلی دیشب آزاد شدند.
(اصل خبر + عکس در خبرنامه امیرکبیر) به همه تبریک میگم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 9:3 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تلویزیون جمهوری اسلامی سالهاست که با فاصله گرفتن از مردم چه در افکار چه در برنامه ها و چه در سیاست ، می خواهد فضای دیگری را در باورها و اعتقادات مردم بگنجاند .برکسی پوشیده نیست که سیمای آمرانه ی جمهوری اسلامی با بکاربردن الفاظ خاص سعی در آموزش جور دیگری از حرف زدن را به مردم د ارد .آنهم مردم کوچه و بازار و همانهایی که بیشتر ساعاتشان را با تلویزیون می گذرانند و به نوعی آموزش دیده ی سیمای جمهوری اسلامی می شوند.تلویزیون سالهاست که این حالت خشکه مذهبی و فرمایشی بودن خود را در همه جنبه ها به اجرا در آورده، از اخبار دستکاری شده در جهت هدف خود،تا مصاحبه های ساختگی و پیش نویس شده و اجراهای زنده ی سناریو دار(!). روزی نیست که ننبینیم در کوچه و خیابان برای مصاحبه چقدر به فرد آموزش می دهند تا همانها را تکرار کند بلکه مقبول درگاه حضرات بیافتد و باور کنند که مملکت در کمال آرامش و طبق خواسته های آنان پیش می رود. و سرانجام از دل همه ی این باورهای ریاکارانه در دل مردم چیزی به شکل ریس جمهوری کنونی در بیاید. ریشه های رشد یافته ی ریا و بی اطلاعی در دل جامعه از همین مردم در مصاحبه هاییکه گرفته می شود بیشتر نمود پیدا می کند آنهم مصاحبه هایی که علی رغم تمامی هماهنگیها ی از پیش انجام شده با مردم طبق خواسته های دست اندرکاران صورت نمی پذیرد و به جایی می رود که سرانجام از مصاحبه حذف می شود. چرا که سالها طوطی وار آموزش دیدن و گسترش ریا و دورویی چیزی بیشتر از این نمی تواند بیافریندو آنهم در قشری که از طبقه فرودست هستند . کسی نیست به عوامل این گزارشها و مصاحبه ها بگوید که چه اصراری دارید که مردم با ادبیات شما صحبت کنند و از کلمات قلمبه سلمبه ای که معنی آنرا هم نمیدانند استفاده کنند.و چقدر زشت است مردمی که در جلوی دوربین هم چیزی ندارند و جز کلمات حفظ شده از فرط تماشا . مردم ریاکاری که جلوی دوربین چیز دیگری می گویند تا حتمن تصاویرشان پخش شود. از این دست صحنه های حذف شده در مصاحبه های سیما زیادند اما این اواخر یک مجموعه از گزارشات حذفی سیما به دستم رسید که دوستی محض خنده و تفریح در اختیارم قرار داد . بعد از دیدن این تکه فیلمهای واقعی و بعضن خنده های مکرر از ته دل گریستم بر عمق جهل و جور ! این فیلم را حتمن دانلود کرده و ببینید .تا باور کنید چرا احمدی نژاد به دور بعدی انتخابات امیدوار است. مصاحبه توسط دوربین شبکه تهران برنامه در استان گرفته شده آنهم قبل از انتخابات ریاست جمهوری دوره نهم (سه سال پیش) پی نوشت دوم ۳۰-۴-۸۷ : توی این چند روز این فیلم خیلی جاها کار شده اما اغلب کسی نه اسمی برده نه مطلب رو گذاشته . حتی کسی هم بهم خیر نداده که کجا مطلب رو دیده اما خب بازم دست لطیف و رضا درد نکنه که خبر بهم دادن . راستی فیلم رو هم یکی روی یوتیوب گذاشته ،شما هم ببینید . من بازم از این تیکه ها دارم و همه با کیفیت عالی هستن که به لحاظ اندازه و حجم برای آپلود مناسب نیستند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:38 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک هفته پیش علی کلایی نویسنده وبلاگ نوای نی مطلبی در مورد سی خرداد سال ۱۳۶۰ نوشته بود و از ان به عنوان یک روز مگو یاد کرده بود . این مطلب باعث شد که در نامه ای جواب زیر را برایش بنویسم و بی ربط نیست اگر این روزها خوانده شود. اصل مطلب علی کلایی را بخوانید تا بهتر اشارات و ارجاعات جواب را دنبال کنید. علی جان ، خوبست که این کتاب توانسته در ایران ترجمه و اجازه ی چاپ بگیرد. من مطمئنم اگر یک ایرانی این کتاب را می نوشت هرگز امکان چاپ آن بدست نمی آمد و شاید هم نویسنده ی کتاب مورد تعقیب یا بازداشت قرار می گرفت . اما خوشبختانه یا بدبختانه از سی سال پیش به این طرف ما خودمان را توسط نوشته های خارجیان میشناسیم و تحلیلها و گزارشات آنها از ایران درواقع برایمان تنها اثرهای قابل اعتماد است.و بماند که ناشر هم با نوشتن چند خطی مبنی بر نداشتن سهمی در اندیشه های این نویسندگان خارجی در ابتدای کتاب، اول از همه چیز خود را از هر اتهامی مبرا می کند و به جمهوری اسلامی به ناچار اعلام حقانیت در روایات تاریخی می دهد.ما خوانندگان هم می دانیم که همه ی اینها شبیه همان اعترافات اجباریست که در بازداشتگاه و زندان از ما اخذ می شود. اما باور کن اگر سیصد سال از حکومت جمهوری اسلامی می گذشت و این کتاب چاپ نمی شد هیچ کسی نمی توانست در مطبوعات تاریخ مگوی آن روز را باز کند . چرا که ما شاهد هستیم که در یک ده سال گذشته چه سیری را وقایعی چون قتلهای زنجیره ای در روزنامه طی کرده اند و دیده ایم که چگونه سعید امامی عامل قتلها و امربر شاه کلید و عالیجنابان به سعید امامی عوامل موساد و بعد به سعید امامی شهید تغییر پیدا کرد و حالا هم نام بردن از سعید امامی در مطبوعات و بازخوانی وقایع نه چندان دور و آشکار چند سال گذشته جزو خطوط قرمز محسوب می شود.پس می بینی که حتی چیز به این واضحی و به این نزدیکی ( از نظر زمان اتفاق) چقدر سریع قلب می شود و وارونه بیان می گردد. چرا که قدرت حاکم موافق تحریف وقایع به نفع خود است.در مورد سی سال پیش هم همین طور . اگر کسی از روزهای تیربار و اعدام و تظاهرات بعد انقلاب و کارهای مجاهدین خلق و ملی – مذهبی و نهضت آزادی و امثالهم که حالا مطرود حکومت وقت هستند بگوید کارش بازی با آتش است و سرانجامش ناپیدا! ضمنن نباید از یاد برد که تاریخ معاصر ایران لااقل از زمان مشروطه به این سمت که نقشهای سیاسی روز (مثل مجلس و وزارت واینها) باب شد؛ تقربیا جمهوری اسلامی هر چن سال به چند سال نسخه ای جدید و ویرایش شده از تاریخ فعلی را ارائه کرده است.( بماند که تاریخ از زمان حکومت صفویه به بعد در ایران به طور جدی یکسویه و به نفع یک جریان خاص (که هر دو میدانیم ) اجازه چاپ می گیرد).و حتی این تحریف تاریخ در مورد سالهای خوش و شاد این مردم در زمان حکومت شاه را هم در بر میگیرد . آنچه در تاریخ رسمی و فعلی از آن روزگار می خوانیم کمتر حقیقتی با روزگاری دارد که پدران ما در آن می زیسته اند و هنوز هم به یاد دارند.پس وقتی تاریخ مردم کوچه و بازار این مملکت (پدرانمان)مطابق نظر قدرت تغییر یابد جای شکی نمی ماند که تاریخ بعد هم تغییر یافته . (کتاب 1984 را بخاطر بیاور که وزارت فرهنگ هر روز در حال چاپ کتابهاب جدید و نابودی کتابهای قدیمی و آثار اشخاص از حزب رانده شده بود ، و در ایران هنوز که هنوز است در هر چند سال تحصیلی حتی همین کتابهای تاریخ معاصرش چندین بار عوض شده و بازنویسی شده اند!).مطمئنا روزنامه ها و وقایع چاپ شده اوایل انقلاب اگر مورد بررسی بیشتر قرار گیرند هزاران صفحه کتاب و مقاله می شود در موردشان نوشت و بحث کرد . اما هنوز این تاریخ سی سال گذشته برای نظام جزو اسرار محسوب می شود و مایل نیست کسی بداند که چگونه پایه های قدرت خود را استحکام بخشیده (، اما تا دلتان بخواهد از رضا خان مطلب هست که به خوردتان بدهد که چگونه به قدرت رسید و همه را از قدرت برکنار کرد!حرف از رضاخان قلدر فقط مجاز است به شرط آنکه مدرس قدرتمند و دانا جلوه گر شودو بقیه غیرمجاز). چرا که هنوزاز سفتی پایه خود اطمینانی ندارند و از لرزه هایی که جوانانی چون من و تو با افکارشان بر این پایه ها می اندازند در خلوت می ترسند. پی نوشت : این مطلب در وبلاگ نوای نی نیز منتشر شده. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از دوماه پیش دسترسی به کامنتدونی بلاگفا محدود شد و کسانیکه از طریق فیلترشکن ها به وبلاگهای بلاگفا دست پیدا می کردند دیگر نتوانستند کامنتی بگذارند .اما از دیروز بلاگفا امکان دیدن صفحات وبلاگهای فیلتر شده را با استفاده از فیلترشکن ممنوع کرده و کلن صفحات فیلترشده با فیلترشکن (نظیر اولتراسورف و فری گیت ) امکان بازدید ندارند. با توجه به دستگیریهای سال گذشته ی صاحبان پرشین بلاگ ادامه فعالیتهای امنیتی روی سرویس دهنده ی وبلاگها مورد حدس بود و امروزه با این محدودیتهای ایجاد شده و صحبتهای سپاهیان و آموزش پرورشیها مبنی بر اینکه وبلاگها عوامل خطرناک و مخرب هستند .معلوم میشود که فعالیت در وبلاگهای سرویس دهنده ی فارسی تهدید چند باره برای بلاگرها است چه برسد که حالا حتی دسترسی محدود هم ممنوع شده است. مدتهاست روی عزیمت به یک سرویس دهنده ی دیگر هستم تا از این سایه ی امنیتی بلاگفا راحت شوم و حالا باید این کار را سرعت ببخشم. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از دو ماه پیش دیدن سریال LOST را که شروع کردم و با توجه به حجم درسها و کارم نمی توانستم به آن زیاد وقت بگذارم و اما در این چند هفته ی اخیر آنقدر شبها را تا صبح پای دین این سریال به سر بردم که صبحا برای رفتن به شرکت بی رمق بوده ام.سریالی که تا این حد توانسته مرا مجذوب خود کرده باشد و همچنان بی تابی میکنم برای دیدن باقی قسمتهای ساخته نشده اش می بایست چیزی فراتر از تصور بوده باشد چراکه در این اوضاع کسادی داستان سرایی و موضوع ، ساخت سریالی پر از مفاهیم فلسفی با مایه های ابهام و رازآلودگی و دلهره و معنویت و انسانیت واقعن شاهکاریست که کمتر می شود پیدا کرد. فلسفه انداخته شدن در این دنیا ازهمان لحظات اول تصاویر سریال تا آخر با ماست و شناخت این سرزمین ناشناخته و رام کردن آن، سیر زندگی از گذشته تا امروز همه ی نیاکان ماست . رازالودگی و دلهره های آن هم جنبه های معرفتی اش را می سازند و گذشتن از بحرانها انسانیت و معنویت را آموزش می دهند . هنرمندی آنجاست که همه ی اینها در قالب یک داستان امروزی و باورپذیر به نمایش در می آید و ضمنا از لحاظ هنرهای تصویری هم چیزی کم ندارد. زمان تلف شده در سریال وجود ندارد ودر هر داستان توامان چند داستان در حال روایت شدن هستند .داستانهایی در گذشته و حال. در زمان اکنون .
پی نوشت: پیشنهاد:دوستان عزیز بشتابید!
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:18 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آیدا سعادت نویسنده وبلاگ پرگاس را امروز با هشت نفر دیگر غیر قانونی بازداشت کردند آنهم جلوی گالری ابریشم! اصل خبر
وبلاگ ایجاد شده ی دوستان آیدا سعادت برایش آخرین خبر - خبر خوش ۲۴/۳/۸۷ ساعت دوازده و نیم ظهر : همگی آزاد شدند! ( به نقل از وارش آسیه امینی)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:33 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد! بیست و دوم خرداد ، سومین سال تولد جنبش فراگیر زنان این سرزمین است. جنبشی که با همه ی شلاقهایی که بر خود دیده همچنان پیشتاز جنبش های امروز این سرزمین خفقان گرفته ی استبدادیست . بیست و دوم خرداد همان روز زنانی است که نترسیدند خود باشند و فریاد هستی خود باشند. و فریاد برابری خواهانه خود را حتی در زندانهای نامردان قدرت به همه برسانند. و با همه ی این سختیها باز با پشتکار هر چه بیشتر راه پر پیچ و خم خود را جلو می برند . جنبش زنان ایران کاملن به صورت خودجوش پاگرفت و در شرایظی ابراز وجود کرد که دیگر دولت اصلاحاتی نمانده بود که شاید بشود با تکیه بر اصول گفت و گو و آزادی بیان کاری کرد .اما در اولین سال خود توانست تجمعی را با هزاران زن در میدان هفت تیر ترتیب دهد که با توجه به شکل گیری جنبش و اینکه فراخوان این تجمع فقط به صورت وبلاگی اعلام شده بود ، توانست علاقمندان را به طور عملی گرد هم بیاورد که حتی اغلب این افراد ارتباطی با هسته ی جنبش نداشتند و فقط حس یکی بودن اندیشه هایشان بود که توانسته بود آنها را به حمایت برانگیزد.چیزی که اربابان قدرت هم هزاران بار در تعجب از کار ما بودند این بود که بدون هیچ مزدی ما فعالیت میکنیم و حتی ارتباط نزدیک هم برایمان (به صورت آموزش) وجود نداشته و در عجب بودند از قدرت زنانی که توانسته اند اینچنین هم نوعان خود را به برابری خواهی دعوت کنند ، چرا با گذشت نزدیک سی سال از در درست گرفتن همه ی قدرت بازهم نتوانسته بودند افکار خود را به ما تزریق کنند و در پوشش یک انتخابات هم که شده ما را متحد خویش کنندو آنوقت زنان جنبشی خود جوش را پدید آورده اند که همه آن را از خود می دانند و حتی از دستگیری و هزینه دادن نمی ترسند و بر راه خود مصمم تر می شوند. و ما همچنان بر راه خود ایستاده ایم. پی نوشت: - دو سال پیش در چنین روزی به همراه هفتاد و چند زن دیگر در میدان هفت تیر به میهمانی تواب سازی اوین رفتم چون می خواستیم بانگ هستی خود باشیم . این اتفاق باعث شد که نیروی بالقوه من در این مسیر بالفعل برسد. از آن خاطرات دستگیری و اوین زیاد نوشته ام ، همچنین از دوستان عزیزی که در اوین پیدا کرده ام ، اما فاطمه ،که در سلولمان دخترم صدایش می کردم، دختر هیجده ساله عزیزم که هرکجا هست به سلامت باشد برای من عزیزی بود که جوانی پرشور خودم را برایم مجسم می نمود و آن شبهای تلخ اوین را شیطنتهایش برایم جاویدان کرده هر چند بعد آزادی نتوانستم پیدایش کنم . برایش می نویسم که همچنان دوستش دارم و امیدوارم روزی هر جای این آسمان آبی هم که شده موفق ببینمش .
- ویدیوی واقعی تجمع بیست و دوم خرداد سال هشتاد و پنج که بیش از هفتاد نفر دستگیر شدند.
مطالب مرتبط قبلی از همین قلم :
- تبرئه ماموران انتظامی تجمع 22 خرداد 85 در میدان هفت تیر (ضارب زنان)
- خودکشی؟!
- 22 خرداد ! من بازهم در مسیر خود ایستاده ام!
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 22:45 توسط ** بيتا ياري **
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|||||
|
|||||